#part60
برای همین از گوکهان خواسته بودم کمی سبزی و صیفیجات برایم بخرد. او هم لطف کرد و قبول کرد. حالا بیرون منتظرم بود تا خریدها را تحویلم بدهد.
همین که خواستم از خانه بیرون بروم، چشمم به اوروچ افتاد که از پلهها پایین میآمد.
با لبخندی گوشهی لبش گفت:
«صبح بخیر، دختر یونانی. چه عجب! امروز سحرخیز شدی؟»
بیتفاوت جواب دادم:
«صبح بخیر… آره، همینطور شد.»
در را باز کردم.
گوکهان با چند کیسه خرید جلوی در منتظرم ایستاده بود.
با لبخند کیسهها را از او گرفتم و گفتم:
«خیلی ممنونم، آقای گوکهان.»
اوروچ با دستهایی که داخل جیبش بود، به نردهی راهپله تکیه داده و ساکت ما را زیر نظر داشت.
گوکهان لبخند زد و گفت:
«خواهش میکنم. راستی لازم نیست اینقدر رسمی باشید؛ اگه دوست داشتید، فقط بگید “گوکهان”. همه همینطوری صدام میکنن.»
فقط لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
اوروچ همانطور که نگاهش روی گوکهان بود، گفت:
«نه، اتفاقاً اینکه بهت بگه “آقای گوکهان” کاملاً طبیعیه… گوکهان.»
اسمش را طوری با تأکید ادا کرد که انگار میخواست چیزی را به او یادآوری کند.
گوکهان همان لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهش را به اوروچ دوخت.
اوروچ با لحنی جدی ادامه داد:
«امروز با من میای کارخانه. یه سری کار داریم. برو آماده شو، چند دقیقه دیگه راه میافتیم. منتظرت میمونم.
Post #48
150
- ❤ 2