#part61
«کار داریم. برو آماده شو، منم حاضر میشم، بعد با هم راه میافتیم.»
گوکهان با تردید گفت:
«ولی آقای اوروچ… من به خانم زریفه قول داده بودم که…»
اوروچ حرفش را برید.
«هر چی گفتم همونه! حیدر به کارهای مادرم میرسه. گفتم امروز با من میای، یعنی بحثش تمومه.»
گوکهان با اینکه از لحنش خوشش نیامده بود، فقط اخمی کرد و سرش را به نشانهی قبول تکان داد. دیگر چیزی نگفت.
در را که بستم، با دلخوری نگاهی به اوروچ انداختم.
چرا همیشه باید اینقدر خشن و دستور بدهد؟
به آشپزخانه رفتم و کیسههای خرید را با حرص روی کابینت گذاشتم.
با عجله سبزیها، خیارها و هویجها را بیرون آوردم.
اوروچ هم دنبالم وارد آشپزخانه شد.
پیدا بود منتظر است چیزی بگویم، اما من عمداً سکوت کرده بودم.
جزیرهی آشپزخانه درست وسط قرار داشت؛ من یک طرف ایستاده بودم و او روبهرویم، در حالی که هر دو دستش را روی کابینت گذاشته بود.
از دست موهایم کلافه شده بودم.
کش مو را برداشتم و بیحوصله همهی موهایم را بالای سرم جمع کردم و شل و ول بستم. با این حال، یک دستهی فر از کنار صورتم بیرون افتاده بود و روی گردنم میلغزید.
گردنم کاملاً پیدا بود.
اوروچ بیصدا نگاهم میکرد.
نگاهش لحظهای از من جدا نمیشد؛ از وقتی موهایم را جمع کرده بودم تا وقتی هویج را زیر آب گرفتم و شروع کردم به پوست گرفتنش.
هویج را که پوست کندم، با حرص یک گاز از آن زدم.
همزمان سرگرم شستن سبزیها بودم و حتی یکبار هم به صورتش نگاه نکردم.
اوروچ انگار مسحور شده بود.
فقط همانطور ساکت ایستاده بود و با دقت، اخمها و حرکات عصبیام را تماشا میکرد.
دوباره با حرص یک گاز دیگر به هویج زدم…
و بعد یکی دیگر.
گاهی بیاختیار لبهایم را با زبانم تر میکردم، گاهی هم لب پایینم را بین دندانهایم میگرفتم و در فکر فرو میرفتم.
اما اوروچ دیگر به هیچچیز توجهی نداشت.
تمام حواسش فقط به لبهای من بود.
وقتی آخرین تکهی هویج را قورت دادم و سرم را بالا آوردم، تازه متوجه شدم اوروچ بیوقفه به من خیره شده است
Post #49
177
- ❤ 2