#part57
«زیادی داری پررو میشی! اعصابمو به هم نریز، گمشو بیرون! فردا با تو حسابی کار دارم. اون موقع هم ماهی رو میبینی، هم قلابش رو! فهمیدی؟ حالا هم صداتو بیار پایین و برو.»
ایسو خندهکنان حوله را دوباره به سمت اوروچ پرت کرد.
اوروچ با حرص گفت:
«گفتم برو دیگه!»
ایسو در حالی که با خونسردی در را میبست، برای آخرین بار سرش را از لای در داخل آورد و با صدای آهسته و چشمکی شیطنتآمیز گفت:
«داداش، فقط یه توصیه برادرانه… این درِ اتاقت رو عوض کن، یه درِ عایق صدا بنداز. آدم از فرداش خبر نداره!»
اوروچ از عصبانیت زبانش را به دندان گرفت، مشتش را گره کرد و خواست به سمتش برود، اما ایسو سریع گفت:
«خسته نباشی!»
و قبل از اینکه اوروچ به او برسد، با عجله در را بست.
چند لحظه بعد، اوروچ با حالتی خجالتزده به سمتم برگشت. معلوم بود خودش هم از اتفاقی که افتاده حسابی معذب شده است.
با لحنی آرام گفت:
«ببخشید، النی… ایسو یه کم دهنلقه. اصلاً بلد نیست کِی چی باید بگه. فقط میخواست سربهسرم بذاره. به دل نگیر، باشه؟»
فقط آرام سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
بعد با خجالت نگاهم را بالا آوردم و به چشمهایش خیره شدم.
همان لحظه، صحنهی چند دقیقه قبل دوباره جلوی چشمم جان گرفت؛ اینکه چقدر دلم میخواست او را ببوسم…
از فکر خودم یکه خوردم.
در دلم خودم را سرزنش کردم.
«داشتم چیکار میکردم؟ نزدیک بود کاملاً کنترل خودم رو از دست بدم… من که همچین آدمی نبودم… یا شاید…
Post #45
129
- ❤ 3