#part56
با صدای بلند ایسو، اوروچ با عصبانیت از روی تخت پرید.
با اینکه عصبانی بود، صدایش را پایین نگه داشت تا کسی بیدار نشود.
«چیکار میکنی احمق؟ مامان اینا پایین خوابن، آرومتر حرف بزن!»
پشتم را به میز کنار تخت تکیه دادم و از شدت خجالت سرم را پایین انداختم.
امروز انگار هرچه بیشتر خجالت میکشیدم، باز هم کم بود.
ایسو بعد از اینکه از شوک اولیه بیرون آمد، با لبخندی پر از شیطنت شروع به خندیدن کرد.
«داداش، میدونستم دستبهکار و سریعی، ولی دیگه نه تا این حد! حتی منم انتظار همچین چیزی رو نداشتم!»
اوروچ اخم کرد و گفت:
«چرتوپرت نگو! خفه شو، اعصابمو بیشتر از این به هم نریز.»
همزمان تیشرتی را که روی تخت افتاده بود، برداشت و با عجله پوشید.
با اخم به آن دو نگاه میکردم.
«سریع بودن» یعنی چی؟
اصلاً منظورش چی بود؟
اوروچ دوباره رو به ایسو کرد و غر زد:
«اصلاً تو چرا نصفشب مثل گاو میریزی تو اتاق آدم؟ در زدن بلد نیستی؟»
ایسو شانه بالا انداخت.
«خب دیر اومدم خونه. خودت گفته بودی صبح زود بریم ماهیگیری. اومده بودم بگم من اگه بخوابم، دیگه بیدار نمیشم…»
بعد نگاهی معنیدار به من انداخت و با خنده ادامه داد:
«البته انگار دیگه تو نیازی به ماهیگیری نداری…»
لبخندش کشدارتر شد.
«ماهیِ گنده رو که گرفتی!»
چشمهایم از تعجب گرد شد.
اوروچ هم کلافه شد، حولهای را که روی میز کنار تخت بود برداشت و با حرص به سمت سر ایسو پرت کرد.
Post #44
120
- ❤ 2
- 👍 1