#part55
با خودم گفتم شاید واقعاً همین باشد…
یا شاید حتی چیزی بیشتر از این.
اما در آن لحظه، هیچ آرزویی جز بوسیدن او نداشتم.
این نزدیکی داشت دیوانهام میکرد. نه دستش را از دور کمرم برمیداشت، نه فاصلهی بین لبهایمان را بیشتر میکرد.
دیگر طاقت نیاوردم.
آرام صورتم را جلو بردم و سعی کردم لبهایم را به لبهایش نزدیک کنم.
وقتی فهمید من هم همین را میخواهم، او هم بیاختیار کمی به سمتم خم شد.
فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتیم…
درست همان لحظه، صدای باز شدن ناگهانی در سکوت اتاق پیچید.
از ترس، بیاختیار با تمام توان اوروچ را هل دادم.
تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد. با آرنجهایش خودش را نگه داشت تا کامل روی تخت نیفتد.
من هم درست بین پاهایش ایستاده بودم.
صحنه طوری به نظر میرسید که انگار خودم او را روی تخت انداختهام.
صدایی از پشت در آمد:
«داداش، من که نمیخوام صبح زود برم ماهیگیری… خوابم میاد، میخواستم بگم…»
جمله نصفه ماند.
ایسو با عجله وارد اتاق شده بود، اما همین که چشمش به ما افتاد، خشکش زد. دستش هنوز روی دستگیرهی در بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.
من که از خجالت سرخِ سرخ شده بودم، مدام سرم را به نشانهی «نه» تکان میدادم؛ انگار میخواستم بفهمانم ماجرا اصلاً آن چیزی نیست که به نظر میرسد.
ایسو دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی گرد شده گفت:
«ااای وای…»
بعد با ناباوری به ما خیره ماند و زیر لب گفت:
«وای… وای…»
Post #43
115
- ❤ 3