#part50
النی:
ماکتی را که اوروچ به من هدیه داده بود، کنار بالشم گذاشتم و خوابم برد. تازه به خواب رفته بودم که احساس کردم باید به دستشویی بروم و دوباره از خواب بیدار شدم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، راهرو غرق تاریکی بود. هنوز خوابآلود بودم. با زحمت دستشویی را پیدا کردم، کارم که تمام شد، در همان حالت نیمهخواب و نیمهبیدار دستم را روی دیوار و درها میکشیدم تا بالاخره دستگیره را پیدا کردم. هنگام بیرون آمدن با خودم فکر کردم انگار درِ دستشویی را نبستهام، اما آنقدر خوابم میآمد که اصلاً به این فکر اهمیت ندادم. فقط میخواستم هرچه زودتر دوباره بخوابم.
در تاریکی، تخت را پیدا کردم و همین که خودم را روی آن انداختم، بوی آشنایی به مشامم رسید؛ بویی که حس امنیت میداد. درست وقتی داشتم خودم را به آغوش خواب میسپردم، ناگهان با صدای محکم باز شدن در از جا پریدم.
هنوز نفهمیده بودم چه خبر شده که چراغ اتاق یکدفعه روشن شد. نور ناگهانی باعث شد چشمهایم را تنگ کنم، اما همان لحظه خواب کاملاً از سرم پرید.
روبهرویم، جلوی درِ حمام داخل اتاق، اوروچ ایستاده بود؛ نیمهبرهنه. او هم با همان ناباوری به من خیره شده بود. تازه از حمام بیرون آمده بود، فقط یک شلوار گرمکن به تن داشت و حولهای که با آن موهایش را خشک میکرد، از شدت شوک در هوا و میان دستش ثابت مانده بود. موهایش خیس و بههمریخته بودند.
نگاهم برای لحظهای کوتاه روی بدنش لغزید و همان یک لحظه کافی بود تا از شدت شوک، جیغ بلندی بکشم.
Post #38
255
- 🔥 6