#part47
«من برای اولین بار میخوام چشمهای یک نفر رو بخونم.»
الِنی با شنیدن این جمله برای لحظهای خشکاش زد. آیا دوباره خیال بود یا خواب میدید؟ اما نه، اوروچ با تمام واقعیتش روبهرویش ایستاده بود.
الِنی سعی میکرد جملهای را که شنیده بود درک کند. این جمله میتوانست هزاران معنی مختلف داشته باشد.
آیا یک تعریف و تمجید بود؟
یا راه دیگری بود برای اینکه بگوید از او تأثیر گرفته است؟
الِنی نمیدانست چه باید بگوید. قلبش تندتر میزد. میترسید اگر کمی بیشتر در همان حالت بمانند، خودش را از دست بدهد و حرف یا کاری اشتباه انجام دهد.
از هیجان آن لحظه، بادبانی که در دستش بود از دستش افتاد.
هر دو با صدای افتادن آن از جا پریدند و نگاهشان را از هم دزدیدند. اوروچ هم انگار به سختی داشت همان کلماتی را که چند لحظه پیش از لبهایش بیرون آمده بود، درک میکرد.
«باشه، من الان سریع درستش میکنم.»
اوروچ تلاش کرد تمام توجهش را به بادبان و ماکت بدهد و هرچه زودتر کار را تمام کند.
الِنی فقط او را تماشا میکرد؛ در حالی که سرش را به دستش تکیه داده بود.
گاهی ابزاری که در دست اوروچ بود از دستش میافتاد، چیزی زیر لب زمزمه میکرد و دوباره سعی میکرد روی ماکت تمرکز کند.
بعد از چند بار تلاش، بالاخره توانست آن را تمام کند.
Post #35
165
- ❤ 5
- 👍 1