نه سایهٔ معشوق و نه پیمانهٔ می!
چندی پیش بنده و پسرم به لطف آقای دکتر محمدرضا عدلی مشرف شدیم خدمت جناب استاد فتحالله خان مجتبایی. از بخت خوش ما آن شب آقای دکتر مهدی فیروزیان نیز در منزل استاد تشریف داشتند، و فرصتی مغتنم دست داد تا بتوانم از هنرنمایی آن نوازندگان چیرهدست و منجمله خود استاد بهرهمند شوم. بعد استاد مجتبایی خاطرات زیبایی را از نوازندگان و موسیقیدانان قدیم تعریف کردند که افسوس صحبتهایشان را ضبط نکردم و در اینجا تنها بخشی از آن گفتهها را از روی حافظه نقل میکنم.
استاد مجتبایی زمانی با رضاخان محجوبی (۱۲۷۶-۱۳۳۳) آشنا شدند که رضا بهشدت در چنگال اوهام و افیون و الکل گرفتار شده بود، و ای دریغ که هرچه شدت آن گرفتاری میافزود، حدت نبوغش میکاست. کار بجایی رسیده بود که برای خرج مواد سه بار ویلن محبوبش را جهت فروش در سازفروشی معروف بخشی در بهارستان گرو گذاشت. دو بار استاد مجتبایی آن ساز را خرید و تحویل خود رضا داد، و بار سوم باز هم آن را خرید اما این بار نزد خودش نگاه داشت که تا به امروز هم نزد وی محفوظ مانده است و ما هم آن شب چشممان به جمال زیبا و اسرارآمیزش روشن شد.
و اما دکتر مجتبایی ماجرایی را که به اواسط دههٔ ۱۳۲۰ مربوط میشود چنین تعریف کرد: رضاخان محجوبی عاشق ملوک ضرابی (۱۲۸۸ـ۱۳۷۸) بود، و همواره مترصد فرصتی بود تا او را ببیند. رضا میدانست که مجتبایی و دوستانش هرازگاهی به دیدار ملوک خانم در منزلش میروند، پس همیشه التماس داشت تا هر بار میروند او را هم همراه خود ببرند...
شبی رضا با آن وضع ژولیده، آرام در کنج سالن منزل ملوک نشسته بود و محو تماشای جمال او بود. ملوک لیوانی را تا نیمه برایش پر کرد و گفت رضا جان تا آخر شب همین است و بس، پس با همین بساز و بساز! بعد در مقابل چشمان مغموم و مشتاق او نشست و همراه با ساز دوستان خواند و ضرب گرفت. ملوک به رغم قول و قرارهای اولیهٔ خودش، تا آخر مجلس یکی دو بار دیگر هم به سراغ رضا رفت و لیوانش را تا نیمه پر کرد، شاید به این امید که ترکیب عشق و می راهی به حال خراب مرد شوریدهاحوال باز کند... اما زود دریافت که دیگر نه سایهٔ معشوق و نه پیمانهٔ می، هیچکدام ره به حال خرابش نمیبرد.
Post #393
1.84K