TGViewer
Channel Public Channel
نوذر پرنگ

نوذر پرنگ

@nozar_parang

گزیده اشعار نوذر پرنگ

ارتباط با ادمین:
@hossein_mp67
Subscribers
75
Photos
0
Videos
0
Links
15
Recent Posts 20 shown
Post #138 612
سلام دوستان متاسفانه کانال اصلی خودم حذف شد و تلاشم برای بازگرداندنش تا این لحظه بی ثمر بود.

از این بعد اشعار خودم و اشعار انتخابی‌ از دیوان دیگر شعرا را در کانال زیر خواهم گذاشت.

ارداتمندتان
حسین میهمان پرست

@zakhme_bz
Post #137 652
ای روزن های کوچک آفاق
که مدام
تلاوت می کنید
گرسنگی را
فردا کسی گرسنه نخواهد ماند
فردا سپاه ملخان گندمزارها را
تاراج نخواهند کرد
فردا
فردا
فردایی که به شما بسیار نزدیک است
فردایی که خوک های وحشی
از کشتزارها می گریزند.

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #136 571
به قصد رُبایش
رُبایش حواس من
مهتاب از پنجره وارد می شود
زیبایی
در ضمیر من
به دنبال چه می گردد؟
و تو کدام شب
در من برهنه شدی
که هنوز آب
معنی مهربانی دارد
به خانه ام بیا
نه با پیکرت.

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #135 469
هنوز ، دستی
بر روی میز تحریرم
فنجای چای...
دستی که از میان زمان می آید
با چه زبان بگویم
دوستت دارم
تو آیه ای گم شده ای
از کتابی ، عتیق ، مقدس
که من یافته بودم.

@nozar_parang
Post #134 420
خونین چون گل
از باغ قالیچه
آواز دخترکان را
می شنوم
دخترکان بافنده
با انگشتان ظریف
که در تنگ ماهی می رقصند
حقیقتی را کتمان می کنم
که آگاهی داری
از وجود آن
پوسته‌ی حقیقت تلخ است
دلم نمی آید
پای بر قالیچه نهم.

@nozar_parang
Post #133 391
تو ویرانی
خانه ات
آباد
گاهی
به اندازه‌ی خانه ات
به خویش بپرداز.

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #132 344
حوا
روزهای بارانی
توانستن چتری است
سال های خشک
دانستن تعویذی.
ما نمی دانستیم
کومه هامان را هیزم از جنگل تاریخ آوردیم.
وقتی سرما ویرانگر بود
در معابر مردانی را می‌یافتیم
که صداشان چون نیتشان
در نیام شمشیرها یخ زده بود.

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #131 325
ای دوست
با من بگو چگونه شبی بود
آن شب که ما
در کلبه ای میان درختان
آن سوی باد
آن سوی رودخانه
تنها بودیم
آن شب هراسناک ترین شب بود
زیرا دیوار بین ما و حقیقت کنار رفت
و تو ، حقیقت عریان را
دیدی که چگونه
در هاله ای
از وحشت
بر آن دوپای قائم مرگ ایستاده بود
و دیدی حقیقت
وقتی برهنه است
حتی از سهمناک ترین دروغ
دهشت فزاتر است

@nozar_parang
Post #130 305
باد می خندد به شهر خیس خواب آلود.
در گذرگاه شب تاریک
دشتبان ابر آکنده خورجین های بذر خویش
دانه می پاشد
روی بام پست این میخانه‌ی متروک.

@nozar_parang
Post #129 327
بیا با من بمان دیگر نمی جویی مرا بنشین
بیا با آستین بزدای اشک چشم‌هایم را
مرو آخر پشیمان می‌شوی، دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

من آخر می‌روم، اما تو با افسوس می‌بوسی
نشان دست‌هایم را بر این پیمانه‌ها هر شب
چو بوم خسته تنها می‌نشینی اشک می‌ریزی
بیادم تا سحر پشت در میخانه‌ها هر شب

چه شب‌ها باد سرگردان وحشی سر به در کوبد
که پنداری منم پر می‌زنی از جای و می‌خندی
کلون کهنه را وا می‌کنی من را نمی بینی
سرشک از دیده می‌ریزی و در را باز می‌بندی

در میخانه‌ها را روزها با سنگ می‌کوبی
غم خود را به هر کس می‌رسد از راه می‌گویی
بگرد شهر عمری با دل افسرده می‌گردی
به‌هرجا می‌روی اما مرا دیگر نمی‌جویی

و چون در خلوت شب خسته از ره باز می‌گردی
به گوشت می‌چکاند باد زهر ناله‌هایم را
مرو آخر پشیمان می‌شوی دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

نوذر پرنگ

@nozar_parang
Post #128 285

Forwarded from حسین میهمان پرست

تو ایستادی در صبر سرخ و من رفتم
دو چشم گلگون در طول راه با من بود
دو چشم گلگون می دید شهرهایی را
که میوه های درختانشان از آهن بود

هزارها پل بود و پایشان در خون
هزارها پل در قعر شب چه می کردند
هزارها پل شلاق می زدند مدام
به نعش های شناور که گریه می کردند

فراز پل هرسو علامت دستی
افول عالم را در تیرگی نشان می داد
تمام معنی هستی به پیکر مردی
میان مرز و دو قطب گرسنه جان می داد

ز قطره خونی تا عمق وسعت تاریخ
تمام زندگی اش را مرور می کردم
چه هولناک تو گویی فرازِ بندی سست
ز تنگنای دو شمشیر عبور می کردم

زنی میان دو آیینه می گریست مدام
و مهد های تهی انتحار می کردند
به زیر پام در اعماق دور دور بعید
هزار خط موازی فرار می کردند

جوان ! ز روز ازل تا به یاد می آرم
تمام عمرم در شب گذشته ، شب ، شب و خون
در این شب آه جذامم چنان شبیخون زد
که خم نشین شد از این زخم کهنه افلاطون

صداش مویرگی پاره بود و جان کلام
چو خون تازه ازآن زخمگین به در می شد
دوار قلبش هر لحظه کندتر می گشت
شتاب خونش هر لحظه تندتر می شد

و گفت : کالبدم قرن هاست نوش آهنگ
که بی وقوف از این رازها نشاید مرد
چگونه باید زاد و چگونه باید زیست
چگونه باید بود و چگونه باید مرد

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #127 462
لبریزم از حکایت دریایی از ملال
سرشارم از شکایت دنیایی از جنون
روییده از کویر دلم خوشه های درد
طغیان نموده در جگرم رودهای خون

با من ندانم اینکه چه ها کرد آن که رفت
این دانم ، اینکه ، سوخت مرا جاودانه سوخت
این دانم ، اینکه ، باز خریدم به نقد جان
این دانم ، اینکه ، بی خبرم رایگان فروخت

کشتارگاه جنگ مهیبی شدم که وای
وای از غریو و دهشت آن دشت قیرگون
با من ازآنچه مانده ظفر یا شکست نیست
سرهای بی تن است و بدن های پر ز خون

دیریست از نهاد من ، این ریگزار داغ
توفان سهمناکی روییده سهمناک
از آنچه رفت هیچ به خاطرم ندارم آه
جز نعره های وحشت گم‌‌گشتگان خاک

اینک کدام پیر دلاور ، کدام مرد
مرکب تواند از سر این دشت خون جهاند
من درگذشتم از سر عالم به یک نفس
عالم ولی برابر من جاودانه ماند

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #126 273
گویند آن شبی که مرا زادند
دنیا اسیر قهر خدایان شد
یک دم ز بیم آنکه نگردد غرق
دریا سوار کشتی توفان شد

آن شب چو من به گریه گشودم چشم
اسب سیاه ابر عنان وا کرد
آتشفشان که در تب طغیان بود
چون زخم آبدیده دهان وا کرد

گهواره‌ی مرا چو تکان دادند
هردم غریو مرگ فزون تر گشت
خاک از کرانه های جهان برخاست
باد از کرانه های فضا برگشت

چون نقد زندگی ز بها افتاد
سوداگران عمر زیان دیدند
گویی چو بیم مرگ جهان می رفت
در مرگ من سلامت آن دیدند

یعنی مرا که زاده‌ی خود بودم
از خویشتن دوباره جدا کردند
بی آنکه ناله ای بتوانم کرد
با قایقی در آب رها کردند

آنگه شبی بزرگ فرود آمد
دریا ستاره ای شد و پرپر شد
قایق چو روح گم‌شدگان آرام
در آن شب بزرگ شناور شد

دریا به ترک توسن خود می کوفت
زنجیر موج های پریشان را
تا دور‌ دست خلوت شب می راند
ساحل غریو وحشت توفان را

از آب های شرق برون رفتیم
توفان مرگ تشنه‌ی قایق بود
من صورت مجازی او بودم
دریای آب آینه‌ی دق بود

می آمدند در دل شب با من
از سرزمین گم شده‌ی آجال
صدها هزار گور روان از پیش
صدها هزار جمجمه از دنبال

امید جلوه های شگفتی داشت
گه چون فروغ چشمک فانوسی
گه چون سواد ساحل متروکی
گخ چون طنین خنده‌ی فانوسی

گویند آن شبی که مرا زادند
دنیا اسیر قهر خدایان شد
یک دم ز بیم آنکه نگردد غرق
دریا سوار کشتی توفان شد

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #125 271
عید است و زمانه آبرو می سازد
با خون گل ، عطر و رنگ و بو می سازد
نرگس که بود شهره به مستی ، لب جوی
سجاده در افکنده وضو می سازد

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #124 309
چه رفت آن سوی تاریکی توهمِ باد
در آن شبی که تو از شب ، غریب تر بودی :
در آن شب ، آه ... تنت ، برگ برگ می لرزید
که از تمام درختان نجیب تر بودی

تو را در آینه‌ها آن شب از قفا کشتند
میان گریه‌ی باد و تلاوت شمشیر
سمند من ، همه شب را به بوی خون پیمود
ولی چه دیر رسیدم! اگر نمی شد دیر؟

کنار فتح ، تو را آن شب از قفا کشتیم
که سخت دیر رسیدیم و زخم ، کاری بود
غروب‌وار ز شرق غریب می رفتیم
و خون داغ ، ز رگ های پاره ، جاری بود

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #121 255
می زند باد سحر در تنه‌ی گردو سوت
می پرد "غوک" در آب از لب "تنبوشه‌"ی حوض
پای بر دوش شب آورده سحرگاه هنوز
"گربه"‌ی پیر کمین می کشد از گوشه حوض

می کند "پچ پچ " با خلوت "مطبخ " "پاشیر"
کیست ، کاو پا شد در چشم سیاهی ها نور؟
می کشد "دودکش" از سینه چو دل‌تنگان آه
می گریزد ز شکافِ در "هشتی" شب کور

باغ از همهمه‌ی زنجره ها لبریز است
قصه ای روی لب "طاق‌نما" افسرده
زیر ایوان ، سر میخ کج درگاه ، هنوز
قفس آویخته اما ... چه؟ "قناری" مرده

جوی را "رفتگر" پیر نکرده جارو
نیمه شب بیل به دوشی نزده در به شتاب
بانگ در هشتی "شش کاسه" نپیچیده که "کیست"؟
بیل بر دوش ، نگفته‌ست که : "وا کن میراب"

داربست کج مو ، شانه تهی کرده ز بار
لیک ، یک خوشه‌ی انگور که افتاده به خاک
خواب می بیند : لم داده به گهواره‌ی باد
می مکد شیر ز پستان چروکیده‌ی تاک

دیگر از اُرسی صد شیشه نمی تابد نور
ناله ای سوخته روی لب خاموش چراغ
ریخته پولک ماهی کف پاشوره‌ی خیس
گربه ای خفته کنار در مخروبه باغ

باغ گویا که ندارد غم ویرانی خویش
خنده‌ی جغد گره خورده سر شاخه‌ی بید
چه کنم گر نکشم رخت از این خانه برون
دل به خاکی چه سپارم که بدان نیست امید؟

نوذر پرنگ
@hosseinmp_poem
Post #120 232
شب اندوهگین و دردناکی بود و می بارید

تو می رفتی و با تو آسمان می رفت و شب می رفت
تو می رفتی و بی تو آسمان می مرد و شب می مرد
نمی دانم که با ما بود و دانم آن که با ما بود
تو را می بست و می برد و مرا می خست و می آزرد

تو می رفتی و من آرام در خود گریه می کردم
غمم بر هر رگ نازک تر از مو نیشتر می زد
زمین می برد با خود شهرها و آشیان ها را
کبوتر های دست تو به حسرت بال و پر می زد

در آن شب بی تو در من دست مرموزی تکان می خورد
در آن شب بی تو در من پای سنگینی صدا می کرد
تو گویی در شبی تاریک و باران خورده ، دستی سرد
درون آشیان گرم و خاموشی شنا می کرد

نمی دانم چرا آن شب چنین احساس می کردم
که مرغی خواب می بیند شبی سرد است و توفانی
درختان شاخه هاشان ، استخوانی گشته خون آلود
فتاده آشیان ها در کف باد پریشانی


شب اندوهگین دردناکی بود و می بارید

نوذر پرنگ
@nozar_parang
Post #119 241
هزار سال از آن شب رفت
شبی که روح من او را دید
هزار سال ، زمان بگذشت
هزار سال ، زمین گردید

در آن شب ، ابری ، از آهن ، داغ
گرفت پهنه‌ی دنیا را
غریو گمشده ای برخاست
زمین مکید ، تن ما را

میان آتش و خون ، آن شب
چه نعره ها که زدیم از درد
دریغ و درد ، زمین او را
فروکشید و مرا قی کرد

چه آتشی ! چه هیاهویی!
چه آسمان و زمینی بود!
کسی ندید و نخواهد دید
شب غریب غمینی بود

نوذر پرنگ

@nozar_parang
Older posts →

About this channel

How can I read @nozar_parang without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for نوذر پرنگ: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does نوذر پرنگ have?
نوذر پرنگ (@nozar_parang) has 75 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does نوذر پرنگ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →