TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 266 subscribers
Post #3687 32
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_41

زندایی گفت؛ حالا که بچه ها دست آبجی فرخنده هستن بیا بریم یه دوری بزنیم..
گفتم؛ نه، من میرم خونه..
زندایی اخمی کرد و گفت؛ چرا شکیبا؟!
جواب دادم؛ حس میکنم از وقتی طلاق گرفتم مردم یه جور دیگه ای نگام میکنن... میترسم... میترسم برام حرف در بیارن..
زندایی همونطور که راهش و به سمت بوتیک لباس سر کوچه کج میکرد گفت اشتباه میکنی شکیبا، تا حالا به حرفم گوش ندادی از این به بعد گوش کن.. هرکی هرچی میخاد بگه میگه، تو نمیتونی در دهن مردم و ببندی، بذر این ترس و اجتماع گریزی رو اسد تو دلت کاشته، که مبادا یکی نگاه چپ بهت بندازه که چیزی بهت بگه، اون گفته و خانوادش مهر تایید میزدن.. بیا دختر بیا یه تاپی تیشرتی چیزی بخر روحیه ات با خرید باز میشه..
وارد بوتیک کوچیک محله شدیم؛ زن میانسال با دیدن ما از جاش بلند شد و بهمون خوش آمد گفت، زندایی رو از قبل میشناخت.
داشتیم لباس هارو نگاه میکردیم که زن رو به زندایی پرسید؛ این دخترخانوم، دختر خواهر شوهرته مگه نه؟
زندایی گفت؛ آره...
زن ادامه داد؛ فضولی نباشه؛ از شوهرش جدا شده؟
زندایی سری تكون داد و گفت؛ اهوم..
زن رو بهم گفت؛ آخی طفلی، سنی نداری.. چرا جدا شدی؟ شوهرت معتاد بود؟
استرس گرفتم، سری تکون دادم و گفتم؛ نه .. قسمت و سرگذشتم همین بوده.
زن انگار کنجکاویش رفع نشده باشه، سری تكون داد و خیره نگام میکرد.
زندایی اشاره بهم کرد که متوجه منظورش نشدم.
تاپ سبز رنگی انتخاب کردم، اما یادم اومد که دیگه تو خونه خودم نیستم تا اینو بپوشم، گذاشتمش سر جاش و تیشرت آبی رنگی بجاش برداشتم.
زن دوباره پرسید؛ بچه هات چی؟ شنیدم دوتا بچه داری، ازت گرفتن؟
خواستم حرفی بزنم که زندایی با حرص لبخندی زد و رو به زن گفت؛ نه نفیسه خانوم چرا بچه هاشو ازش بگیرن؟ شکیبا سه سال خونه شوهر بوده مثل خانوم زندگی کرده، نه اهل بازار بوده نه مهمونی نه بی حجاب بوده و نه کار خطایی کرده... شوهرش نگاش هرز پرید و رفت دنبال ناموس مردم، دختر ما هم نتونست طاقت بیاره، شما باشی میتونی؟
زن با چشمایی پر از تعجب گفت؛ ای بابا... نه والله..
زندایی ادامه داد؛ خیلی هم خانومی کرد صبوری کرد طاقت آورد، اما نشد، ذات بد و که نمیشه درست کرد. الانم با بچه‌هاش هست.. هرکسی ام ازت پرسید همینا رو بهش بگو.‌
نفیسه خانوم که انگار دست بردار نبود سری تکون داد و گفت؛ امان از این مردای هوس باز، حالا خرجی شو میده؟
زندایی که خنده اش گرفته بود از سمجی این زن، گفت؛ میده.. خرجی بچه هاشو میده.. خدا حفظ کنه آقا فرامرز و نمیزاره آب تو دلشون تكون بخوره..
بعد از خرید به سمت خونه راه افتادیم.
رو به زندایی گفتم؛ دیدی گفتم نریم؟ بدم میاد از این جماعت فضول..
زندایی گفت؛ اتفاقا برعکس، باید میرفتیم و اینا رو میشنید.. این مغازه پاتوق زنای محله اس، نصف حرفا از دهن این خانومای بیکار بیرون میاد، گفتم که از زبون خودمون بشنون حرفای بیهوده رو یک کلاغ چهل کلاغ نکنن، شکیبا چرا پنهان میکنی خیانت اسد و؟ فردا روزی فک میکنن تو عیب و ایرادی داشتی یا خبط و خطایی کردی طلاقت دادن..
حرفی نزدم، زندایی نمیدونست خجالت میکشیدم به مردم بگم بهم خیانت شده؛ که شوهرم منو کم دید؛ منو نخواست و به دیگری ترجیح داد.
به خونه برگشتم و سروقت بچه‌هام رفتم.
سر شام با بابا فرامرز در مورد کار صحبت کردم و بابا حسابی تشویقم کرد.
بابت داشتن خانواده ام خداروشکر میکردم، حسرت میخوردم از اینکه چرا انقدر زود ازدواج کردم و قدر زندگی راحت مجردیم رو ندونستم.
گاهی وقتا آدم لازمه سرش به سنگ بخوره تا قدر اطرافیانش رو بدونه.
لباس‌های خودم و بچه هارو آماده کردم تا فردا صبح زود باهم به مهد بریم.
امیدوار بودم اونجا کمی روحیه شاهانم عوض بشه و کمبود پدرش رو کمتر احساس کنه....
مامان اجازه ی بردن رها به مهد کودک رو بهم نداد.
برای روز اول شاهان رو هم نبردم تا بتونم بهتر و با خیال راحت با محیط آشنا شم.
بابا گفت؛ دخترم روز اول رو خودم میبرمت، بقیه روزا رو خودت قدم زنان برو، پیاده روی برات خوبه..
مامان گفت؛ لازم نکرده همینمون مونده فضولای محله براش حرف در بیارن.‌.
بابا حرفی نزد و گفت؛ بس کن خانوم..
مامان با ناراحتی ادامه داد؛ من که دلم رضا نبود به کار کردنش، بخاطر روحیه اش نبود نمیذاشتم..
بابا اخمی کرد و گفت؛ فرخنده خانوم اگه میگم پیاده بره پیاده روی براش خوبه، منظورم این نیس که دخترمون چاق... چرا متوجه مقصودم نمیشی جانم؟ این دختر از الان بخواد تو خونه بمونه و از این جماعت یاوه گو بترسه فردا روزی بخواد بره تا بقالی سر کوچه یه پفک برا بچه هاش بخره براش حرف در میارن که عجب ... دختر فلانی میاد بیرون، بریم دخترم بسم الله بگو و به هیچ چیز و هیچ کسی فکر نکن..


ادامه دارد ‌.....
41
✾✾https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
More from @nnnnnghl
  1. Oct 14, 2026💓 نقش دل 💓 pinned «#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_44 سه ماه بعد شیرینی گواهینامه…
  2. Oct 14, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_44 سه ماه بعد شیرینی گواهینامه مو گرفتم و به سمت خون…
  3. Oct 14, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_43 واسطه شدنش برای کار توی مهد برام مثل یه کشتی نجات…
  4. Oct 14, 2026Post #3731
  5. Oct 14, 2026خیرمقدم بہ دوستانے ڪہ تازہ بہ جمع ماپیوستند. قدیمے ها عشقند و❤️ جدیدا خوش آمدید❤️ مقدمتون…
  6. Oct 14, 2026خیرمقدم خدمت عزیزانی که به جمع ما پیوستن #خیلی_خوش آمدید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →