#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_44
سه ماه بعد شیرینی گواهینامه مو گرفتم و به سمت خونه رفتم.
دایی باهام تماس گرفت، جواب دادم؛ جانم دایی جون سلام..
دایی گفت؛ سلام شکیبا جان خوبی دایی، یه زحمتی برات داشتم وقتت آزاده؟
جواب دادم؛ آره دارم میرم خونه چیزی شده؟
دایی ادامه داد؛ راستش من بيمارستانم.. هول نكن، سحر یه مقدار حالش بد شده، امشب و باید اینجا بستریش کنن..
ترسیده گفتم؛ ای وای چرا؟ کدوم بیمارستان؟
دایی آدرس و داد، به خونه رفتم.
شیرینی رو به مامان دادم و لباسم رو عوض کردم..
به سمت بیمارستان راه افتادم.
دایی تو راهرو ایستاده بود؛ بادیدنم به سمتم اومد و گفت؛ اومدی شکیبا؟ فعلا این پایین بهش سرم وصل کردن من میرم برا تشکیل پرونده..
سری تکون دادم و با سرعت به ته راهرو رفتم. زندایی دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود...
دستشو گرفتم؛ چشماشو باز کرد.
نگران گفتم؛ چی شدی تو زندایی؟
لبخندی زد و گفت؛ نمیدونم چند مدت بود زیرشکم و پهلوهام درد میگرفت امروز خونریزی گرفتم، میگن کیست دارم، امشب باید تحت نظر باشم تا دکترم بیاد.
دستاشو فشردم و گفتم؛ الان خوبی؟
زندایی گفت؛ نترس ... خوبم...
بیمارستان شلوغ بود. کنارش نشسته بودم تا سرمش تموم شه.
یک آن همهمه و سر و صدا به پا شد...
چندتا دختر جوون و زن و مرد میانسالی پشت سر دختری که با سرو صورت خونی رو برانکارد آورده بودن میومدن و به شخص ناشناسی بد و بیراه میگفتن.
از جام بلند شدم کنجکاو شدم ببینم چه خبر شده.. تموم صورت دختر پراز خون شده بود و از لای موهای مشکیش خون می چکید.
لباس نامناسبی تنش بود، پرستار ملحفه رو کشید روش..
چشمم افتاد به زنی که پشت سرش میومد و ناله و نفرین میکرد، درسته، مادر عسل بود و اون دختر روی تخت، عسل....
رو به زندایی گفتم؛ اون دختر ... همون دختره ست..
زندایی گفت؛ کیه میشناسیش؟ طفلک صورتش مشخص نیست.
اخمی کردم و گفتم؛ عسل... زن دوم اسدِ..
زندایی با کنجکاوی زیاد گفت؛ دروغ میگی.. چی شده؟ تصادف کرده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم؛ نمیدونم...
همون لحظه دایی به همراه پرستار سر رسید.
زندایی رو سوار ویلچر کردیم و به سمت طبقه دوم راه افتادیم.
تو راه زندایی فشاری به دستم وارد کرد و گفت؛ یه دقیقه آرومتر برو از اون دختر بپرس چی شده؟
اخمی کردم و گفتم؛ بیخیال شو تو رو جون دایی، تو این اوضاعم دست بر نمیداری؟
زندایی بدون توجه به حرفم دختر جوونی که با بغل دستیش حرف میزد و معلوم بود همراه خانوادش هست صدا زد؛ خانومی عزیزم، ببخشید من از آشناهای عسلم چی شده؟
دختر نزدیک تر اومد و گفت؛ ببخشید من تا حالا شما رو ندیدم؟
زندایی تند گفت؛ من مشتری آرایشگاهشم، دیدمش الان حالم بدتر شد ،با این وضعم نمیتونم سرپا وایستم، تصادف کرده؟
دختر اخمی کرد و گفت؛ شوهر نامردش اونو به این روز انداخته...
زندایی خواست حرفی بزنه که دایی با اخم گفت؛ سحر جان، خانوم پرستار پرونده رو برد بالا الان وقتش نیست..
زندایی که کاملا فضولیش برطرف نشده بود سری تکون داد و ابراز ناراحتی کرد.
از رفتارش خنده ام گرفته بود اما یه سوال بزرگ برام پیش اومد؛ اینکه چرا بینشون همچین اتفاقی افتاده بود....
اونشب دردای زندایی شروع شده بود و تقریبا موضوع از یادمون رفت.
صبح زود دایی اومد و من با عجله از همون طرف خودم رو به مهد رسوندم.......
دو روزی گذشت، سرگرم کار و بچه ها بودم اما نمیتونستم به خودم دروغ بگم، این موضوع واقعا برام مهم بود..
به خونه دایی رفتم، تا هم به سحر سری بزنم و هم ازش پرس و جو کنم. با دست پر به دیدنش رفتم؛ سحر جدای از زن دایی بودنم، بهترین دوستم بود.
نشست کنارم و گفت؛ میخام زنگ بزنم به میترا ببینم میتونم بکشونمش اینجا..
میترا همون دختری بود که تو آرایشگاهی که عسل کار میکرد مشغول بود، ناخن کار سیار سالن ها که بیشتر حرف هارو اون به زندایی میرسوند. برخلاف تصورم، دعوت شامش رو قبول کرد. به کمک هم شام رو حاضر کردیم.
دایی مجتبی خونه نبود و اینجوری ما راحتتر بودیم. دم غروب دختری سفید رو و لاغراندام در خونه رو زد.
میترا بود... بعد از وارد شدنش سعی کردم که همه چی طبیعی باشه و حرفی نزنم که لو برم...
حس میکردم که دارم خلاف بزرگی انجام میدم، در صورتی که که زندایی همه ی اینارو به چشم تفریح میدید....
زندایی جعبه شکلات و آبمیوه رو از دست میترا گرفت و گفت؛ چرا زحمت کشیدی دستت درد نکنه..
میترا لبخندی زد و گفت؛ خواهش میکنم نمیدونستم بستری شدی، وگرنه زودتر میومدم بیمارستان پیشت..
بعد روبه من گفت؛ معرفی نمیکنی؟
زندایی گفت؛ شکیبا، شکیبا جان، میترا دوستم..
از جام بلند شدم و از میترا پذیرایی کردم.
گرم صحبت بودن، زندایی بحث و کشوند سمت عسل.
پرسید؛ راستی میترا بیمارستان که بودم دوستت عسل و آوردن با چه وضع افتضاحی، تو نمی دونی چی شده؟
44
✾࿐༅
https://t.me/nnnnnghl
✾࿐༅
Post #3733
36