#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_سیزدهم
اسد نگاه مشکوکی بهم انداخت... میدونستم که چقدر عاشق دختره و میخوره تو ذوقش...
اسد گفت؛ کی بیایم خوبه؟ یه هفته بعد، یه ماه بعد؟
نگاش کردم و پقی زدم زیر خنده، نزدیکم شد و گفت؛ شکیبا ... با ذوق گفتم؛ پسره ...
اسد خندید و گفت؛ تو رو خدا راستشو بگو اذیتم نکن...
گفتم؛ جون خودت که قسم آخرمه پسره...
اسد گفت؛ خداروشکر... اشکالی نداره انشالله سال بعد خدا بهمون یه دختر میده..
جیغ کوتاهی کشیدم و مشتی به بازوش زدم راه افتادیم به سمت خونه. منو رسوند و خودش به مغازه رفت،خداروشکر اینبار بیشتر به کارش چسبیده بود.
دو سه روزی گذشت، صبح با صدای زنگ گوشی اسد از خواب بیدار شدم. این روزا گوشیش حسابی زنگ میخورد و مشتریهای زیادی داشت، خودشم از کارش حسابی راضی بود.
نگاهی بهم کرد و گفت؛ ببرمت خونه مامان عطی تنها نمونی؟
گفتم؛ نه عزيزم من استراحت دارم اونجا روم نمیشه فقط بخورم و دراز بكشم....
لبخندی زد و گفت راحله دیشب بهم زنگ زد و گفت خیلی وقت ازت خبر ندارن دلشون تنگ شده...
جواب دادم؛ چرا به خودم زنگ نزد آبجی؟ باشه پس بهش زنگ بزن شب میریم خونشون و برمیگردیم اینطوری زحمتشون زیاد نمیشه..
اسد سری تکون داد و گفت؛ برم مشتری دارم دیرم میشه...
خندیدم و گفتم؛ آخه کدوم مشتری اول صبح گوشت میخاد، برو عزیزم بسلامت..
ذهنم رفت پیش راحله، مطمئن بودم دلش برا من تنگ نشده و فقط خواسته به اسد برسونه که من خونشون نمیرم.... اگر نه چرا به خودم زنگ نزده؟!
مامان و بابا با فهمیدن جنسیت بچه خوشحال شدن و ذوق خریدن سیسمونی رو میشد از صداشون فهمید ...
تا عصر استراحت کردم بیدار شدم و دوش گرفتم تا کم کم حاضر شم. مانتوی بارداری کرمی رنگی که خریده بودم و تنم کردم و نگاهی به خودم انداختم، کمی تپل تر شده بودم و خداروشکر حالت تهوع هام كاملا برطرف شده بود...
همون لحظه اسد وارد شد، به استقبالش رفتم و بهش خسته نباشید گفتم. نگاهم افتاد به دستش ، گوشت کبابی و آبگوشتی و چرخ کرده...
گفتم؛ اسد جان اینهمه گوشت چرا آخه داشتیم تو یخچال.
اسد حوله اش رو برداشت و همینطور که به سمت حمام میرفت گفت؛ برا مامان عطی گذاشتم کنار خانومی...
چیزی نگفتم بالاخره بچه اش بود و وظایفی نسبت به خانواده اش داشت...
صدای گوشیش توجهمو جلب کرد، کنجکاویم گل کرد و رفتم سراغش ... پیام تبلیغاتی بود. خیلی مشتاق بودم ببینم تو فضای مجازی چی داره که همه دارن.
رفتم داخلش سر در نمی آوردم، اما عکس دخترا و زنای رنگوارنگ با پوششهای افتضاح حالمو بد کرد، اینا تو گوشیش چکار میکردن؟ یعنی اینارو میدید؟ حالا چه جوری میتونستم به روش بیارم ...
صداش منو به خودم آورد...
- شكيبا اون تیشرت سفیدمو شستی؟
سریع گوشی رو گذاشتم و رفتم به اتاق. لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ آره گذاشتمش رو شوفاژ... الان سردت میشه اینطوری..!
اسد بازوهاش و آورد بالا و گفت؛ ببین بازوهارو هیکل و ببین ... این تن سردش میشه؟
تازه توجهم بهش جلب شد و گفتم؛ موهای تنتو چرا زدی؟
اسد خندید و گفت؛ صبح بخیر خانوم ... الان دیدی؟ خیلی وقته بخاطر باشگاه میزنمشون...
چشمکی زد و گفت؛ این جوری جذاب تره؟ مگه نه؟
تیشرت و انداختم سمتش و گفتم؛ من قرار بود بپسندمت که با همون موها پسندیدمت..... اسد با صدای بلند خندید.
راه افتادیم به سمت خونه مامان عطی، تو راه اسد کلی خرید برا خونشون انجام داد، از میوه و سبزی و سیب زمینی و پیاز تا خشکبار...
سوار ماشین شد نگاهمو دید گفت؛ خداروشکر اوضاع مغازه داره روبراه میشه، گفتم بعد مدتها یه کم بهشون برسم، پول که قبول نمیکنن..
حرفی نزدم، میترسیدم چیزی بگم فکر کنه دارم حسادت میکنم یا بخاطر پولی که بهش قرض دادیم دارم منت میزارم...
با کمک هم خریدهارو بردیم، زهره و پسرش طبق معمول بودن. سامیار، پسر زهره، با دیدنم به سمتم اومد و بوسیدمش.
بعد از سلام و احوالپرسی مامان عطی رو به اسد گفت؛ اسد جان مادر چرا اینهمه خودتو انداختی تو خرج آخه الان چه وقت اینکارا بود ... من از تو توقعی ندارم.........
اسد گفت نه مامان جان خودم نیستم بالا سر تو و راحله...حداقل اینطوری یه کم خیرم بهتون برسه...
مامان عطی گفت؛ الهی خیر ببینی پسرم...
زهره دوباره جمع و گرفته بود دستش، از جاش بلند شد و یکی یکی ادای رقصیدن مهمونای عروسیمون رو درمیآورد، بقیه هم قاه قاه به کاراش میخندیدن.
تعجبم از این بود که هیچکس رو در شأن خودشون نمیدیدن با این نوع رفتارشون.
آقا سهراب اسد و صدا زد و کارش داشت.
با رفتنش دوباره بحثهای خاله زنکی شروع شده بود...
زهره نگاهی به مامان عطی انداخت و گفت؛ مامان شنیدی پسرعمه ماشین شاسی بلند خریده؟
مامان عطی زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت؛ چرا نخره مادر، مثل زن اون من ندیدم تا بحال..
ادامه دارد....
13
https://t.me/nnnnnghl