TGViewer
Channel Public Channel
💓 نقش دل 💓

💓 نقش دل 💓

@nnnnnghl

•{﷽}•

{زندگی صفحه نقاشی ماست،
نقاشیهایی زیبا...
صحنه ای پر رویا...
انتظار دل احساسی ماست.
و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما،
کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
Subscribers
219
Photos
401
Videos
1.3K
Links
88
Recent Posts 20 shown
Post #3154 16

Forwarded from حسـ(هـ)ـام

https://t.me/HeeeeesHam

انسان هاى با اصالت كسانى هستند كه ...
نه خود را برتر مى بينند؛
نه ديگران را كمتر ...
چون براى بزرگ ديده شدن
نيازى به كوچک كردنِ ديگران ندارند.
وقارشان در رفتارشان پيداست،
نه در ادعايشان ...👌
Post #3151 19
Post #3149 17
Post #3148
💓 نقش دل 💓 pinned «#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا #قسمت_سیزدهم اسد نگاه مشکوکی بهم انداخت... میدونستم که چقدر عاشق دختره و میخوره تو ذوقش... اسد گفت؛ کی بیایم خوبه؟ یه هفته بعد، یه ماه بعد؟ نگاش کردم و پقی زدم زیر خنده، نزدیکم شد و گفت؛ شکیبا ... با ذوق گفتم؛ پسره ...…»
Post #3147 16
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_چهاردهم



ده ساله عروسی کرده دوتا مانتو هم نخریده..
اصلا اهل طلا و لباس و بریز و بپاش نیست... مرد دریاست ... زن سد! اینجور زنا برا شوهراشون جمع میکنن دیگه...
میدونستم منظورش به منه، یه مانتوى جديد تنم دیده بودن و دوباره شروع شده بود..
خندیدم و اشاره ای به النگوهای زهره زدم و گفتم؛ وا مامان جان اینجوری نگو به آبجی زهره برمیخوره ...یعنی الان طلا داره شوهرشو بیچاره کرده؟..
زهره سریع گفت؛ نه اصلا و ابدا .. من نصف سرمایه طلاهام  و از خونه پدریم بردم، اون موقعها تو نبودی من کار میکردم و پس انداز کردم.. بعدشم شكيبا جان من کم برا زندگیمون جمع نکردم..
خندیدم و گفتم؛ والا یه دست صدا نداره مرد بریزه و بپاشه زن حتی اگه ده سال که هیچ پنجاه سالم خرج نداشته باشه به جایی نمیرسن.
مامان عطی گفت؛ قناعت تجارته دختر....
راحله ظرف کاهو رو گذاشت جلوم و گفت؛ خیلی خب کارشناسی بسه زنداداش.. فعلا این کاهو هارو خرد کن...
بعدم خیلی ماهرانه بحث و عوض کرد و گفت؛ خب رفتی دکتر؟ معلوم شد بچه چیه؟
سری تكون دادم و گفتم آره..
زهره و راحله باهم همزمان پرسیدن؛ خب بچه چیه؟
لبخندی زدم و گفتم؛ به احتمال زیاد پسر...
مامان عطی گفت وای خداروشکر نذر کرده بودم بچه پسر شه... اسد بچه ام برادر نداشت خدا بهش پسر داد...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. با اومدن اسد دوباره به جلد قبلی شون برگشتن و خبری از نیش و کنایه نبود..........
انرژی منفی که از جمعشون میگرفتم حالمو بد میکرد؛ بخاطر اسد حفظ ظاهر کردم و تا آخر شب که برگردیم سعی کردم زیاد وارد بحث شون نشم...
به خونه برگشتیم. صبح روز بعد بیدار شدم، بعداز رفتن اسد حوصله ام سر رفته بود،خانواده پدریم شهرستان بودن منم حسابی دلتنگشون بودم اما از خانواده مادری بیشتر با دایی مجتبی و زنش در ارتباط بودم، چون از همه کوچیکتر بودن و زندایی هم خونه دار بود ...
بهش زنگ زدم، بعداز دو بوق جواب داد، ازش خواستم اگه کاری نداره بیاد پیشم، اونم از خدا خواسته قبول کرد.
چای رو حاضر کردم و مشغول پختن کیک شدم تا رسیدنش آماده میشد، برای نهار هم کشمش پلو با مرغ درست میکردم چون غذای مورد علاقه ی سحر بود.
یکساعت بعد رسید با خودش یه جعبه شیرینی و یه جعبه ی کوچیک هدیه داشت. ازش تشکر کردم و گفتم؛ دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی... کادو به چه مناسبت؟
زندایی خودش بازش کرد و گفت؛ مناسبت بهتر از این که یه گل پسر داریم؟
با ذوق لباس نوزادی رو از دستش گرفتم، خیلی نرم و لطیف بود... دوباره ازش تشکر کردم گفتم؛ پس حلما کجاست؟
زندایی خندید و گفت؛ گذاشتمش خونه مامانم، خیلی وقت بود من و مجتبى تنها بیرون نرفته بودیم .... لازم بود واقعا...
خندیدم و گفتم؛ ای شیطون ... پس حسابی خلوت کردین.
زندایی لباساش رو در آورد و گفت؛ لازم بود شكيبا، واقعا بعضی وقتا فشار کار و بچه داری و مشکلات روزمره باعث میشه آدما خودشونو فراموش کنن... حالا انشالله متوجه میشی بعدها که چی میگم...
چای رو جلوش گذاشتم و گفتم؛ خب.. دیگه چه خبر؟
زندایی برام از بقیه خانواده و دلتنگی هاشون گفت... اینکه بی معرفت شدم و بهشون سر نمیزنم...
فکری کردم و گفتم؛ یه روز باهم بریم خونه ی دایی محمد چطوره؟
سری تکون داد و گفت؛ آره حتما تو چرا جایی نمیری شکیبا؟ حتما بايد دعوتت كنن؟
خندیدم و گفتم؛ نه به جون خودم، دایی محمد و زنش که شاغلن...
زندایی سحر پرید وسط حرفم و گفت؛ خوبه حالا انقدر خودتو توجیه نکن .. فهمیدیم، از اسد چه خبر؟ کاراشو رو به راه کرد؟
جواب دادم؛ آره خداروشکر ایندفعه بیشتر چسبیده به کار ... خودش که راضیه..
زندایی گفت؛ خداروشکر توام بیشتر حواست بهش باشه، حمایتش کن از لحاظ عاطفی ...
لبخندی زدم و گفتم؛ این مدت بخاطر حاملگیم خیلی از هم دور شدیم...
زندایی پرسید ؛ چطور؟ با خجالت گفتم؛ دکتر منع کرده... یعنی منع که نه گفته مراعات کنم...
زندایی با اخم نگام کرد و گفت؛ شکیبا اینکار درست نیست اونم گناه داره...
لبخندی زدم و گفتم؛ سلامت بچه ام برام مهمه زندایی... نمیدونی هنوز نیومده چقدر بهش وابسته شدم..
زندایی خندید و گفت؛ میدونم چی میگی عزیزم بلاخره بچه عزیزه، ولی اونم شوهرته...
زندایی رو تا شب نگه‌داشتم و زنگ زد دایی مجتبی هم برای شام اومد.
حدودا یک ماهی گذشت، تو این یکماه بیشتر به فامیلا سر زدم و سرم رو اینطوری گرم کردم، اسد کارش خیلی خوب شده بود و تونسته بود دوتا از قرض هاشو پرداخت کنه..
شب اسد از باشگاه برگشته بود و مشغول دوش گرفتن بود. صدای زنگ گوشیش کلافه ام کرده بود، مدتی بود که زنگخور زیادی داشت و میگفت مشتری ان...
یه لحظه شک کردم نگاه به صفحه گوشیش انداختم... کریمی نوشته شده بود..
صفحه پاسخ و لمس کردم و حرفی نزدم، صدای بم و مردونه پشت خط به گوشم رسید ؛ الو الو داش اسد ... الو ...


14
https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
Post #3146 12
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_سیزدهم


اسد نگاه مشکوکی بهم انداخت... میدونستم که چقدر عاشق دختره و میخوره تو ذوقش...
اسد گفت؛ کی بیایم خوبه؟ یه هفته بعد، یه ماه بعد؟
نگاش کردم و پقی زدم زیر خنده، نزدیکم شد و گفت؛ شکیبا ... با ذوق گفتم؛ پسره ...
اسد خندید و گفت؛ تو رو خدا راستشو بگو اذیتم نکن...
گفتم؛ جون خودت که قسم آخرمه پسره...
اسد گفت؛ خداروشکر... اشکالی نداره انشالله سال بعد خدا بهمون یه دختر میده..
جیغ کوتاهی کشیدم و مشتی به بازوش زدم راه افتادیم به سمت خونه. منو رسوند و خودش به مغازه رفت،خداروشکر اینبار بیشتر به کارش چسبیده بود.
دو سه روزی گذشت، صبح با صدای زنگ گوشی اسد از خواب بیدار شدم. این روزا گوشیش حسابی زنگ میخورد و مشتریهای زیادی داشت، خودشم از کارش حسابی راضی بود.
نگاهی بهم کرد و گفت؛ ببرمت خونه مامان عطی تنها نمونی؟
گفتم؛ نه عزيزم من استراحت دارم اونجا روم نمیشه فقط بخورم و دراز بكشم....
لبخندی زد و گفت راحله دیشب بهم زنگ زد و گفت خیلی وقت ازت خبر ندارن دلشون تنگ شده...
جواب دادم؛ چرا به خودم زنگ نزد آبجی؟ باشه پس بهش زنگ بزن شب میریم خونشون و برمیگردیم اینطوری زحمتشون زیاد نمیشه..
اسد سری تکون داد و گفت؛ برم مشتری دارم دیرم میشه...
خندیدم و گفتم؛ آخه کدوم مشتری اول صبح گوشت میخاد، برو عزیزم بسلامت..
ذهنم رفت پیش راحله، مطمئن بودم دلش برا من تنگ نشده و فقط خواسته به اسد برسونه که من خونشون نمیرم.... اگر نه چرا به خودم زنگ نزده؟!
مامان و بابا با فهمیدن جنسیت بچه خوشحال شدن و ذوق خریدن سیسمونی رو میشد از صداشون فهمید ...
تا عصر استراحت کردم بیدار شدم و دوش گرفتم تا کم کم حاضر شم. مانتوی بارداری کرمی رنگی که خریده بودم و تنم کردم و نگاهی به خودم انداختم، کمی تپل تر شده بودم و خداروشکر حالت تهوع هام كاملا برطرف شده بود...
همون لحظه اسد وارد شد، به استقبالش رفتم و بهش خسته نباشید گفتم. نگاهم افتاد به دستش ، گوشت کبابی و آبگوشتی و چرخ کرده...
گفتم؛ اسد جان اینهمه گوشت چرا آخه داشتیم تو یخچال.
اسد حوله اش رو برداشت و همینطور که به سمت حمام میرفت گفت؛ برا مامان عطی گذاشتم کنار خانومی...
چیزی نگفتم بالاخره بچه اش بود و وظایفی نسبت به خانواده اش داشت...
صدای گوشیش توجهمو جلب کرد، کنجکاویم گل کرد و رفتم سراغش ... پیام تبلیغاتی بود. خیلی مشتاق بودم ببینم تو فضای مجازی چی داره که همه دارن.
رفتم داخلش سر در نمی آوردم، اما عکس دخترا و زنای رنگ‌وارنگ با پوششهای افتضاح حالمو بد کرد، اینا تو گوشیش چکار میکردن؟ یعنی اینارو میدید؟ حالا چه جوری میتونستم به روش بیارم ...
صداش منو به خودم آورد...
- شكيبا اون تیشرت سفیدمو شستی؟
سریع گوشی رو گذاشتم و رفتم به اتاق. لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ آره گذاشتمش رو شوفاژ... الان سردت میشه اینطوری..!
اسد بازوهاش و آورد بالا و گفت؛ ببین بازوهارو هیکل و ببین ... این تن سردش میشه؟ 
تازه توجهم بهش جلب شد و گفتم؛ موهای تنتو چرا زدی؟
اسد خندید و گفت؛ صبح بخیر خانوم ... الان دیدی؟ خیلی وقته بخاطر باشگاه میزنمشون...
چشمکی زد و گفت؛ این جوری جذاب تره؟ مگه نه؟
تیشرت و انداختم سمتش و گفتم؛ من قرار بود بپسندمت که با همون موها پسندیدمت..... اسد با صدای بلند خندید.
راه افتادیم به سمت خونه مامان عطی، تو راه اسد کلی خرید برا خونشون انجام داد، از میوه و سبزی و سیب زمینی و پیاز تا خشکبار...
سوار ماشین شد نگاهمو دید گفت؛ خداروشکر اوضاع مغازه داره روبراه میشه، گفتم بعد مدتها یه کم بهشون برسم، پول که قبول نمیکنن..
حرفی نزدم، میترسیدم چیزی بگم فکر کنه دارم حسادت میکنم یا بخاطر پولی که بهش قرض دادیم دارم منت میزارم...
با کمک هم خریدهارو بردیم، زهره و پسرش طبق معمول بودن. سامیار، پسر زهره، با دیدنم به سمتم اومد و بوسیدمش.
بعد از سلام و احوالپرسی مامان عطی رو به اسد گفت؛ اسد جان مادر چرا اینهمه خودتو انداختی تو خرج آخه الان چه وقت اینکارا بود ... من از تو توقعی ندارم.........
اسد گفت نه مامان جان خودم نیستم بالا سر تو و راحله...حداقل اینطوری یه کم خیرم بهتون برسه...
مامان عطی گفت؛ الهی خیر ببینی پسرم...
زهره دوباره جمع و گرفته بود دستش، از جاش بلند شد و یکی یکی ادای رقصیدن مهمونای عروسیمون رو درمی‌آورد، بقیه هم قاه قاه به کاراش میخندیدن.
تعجبم از این بود که هیچکس رو در شأن خودشون نمیدیدن با این نوع رفتارشون.
آقا سهراب اسد و صدا زد و کارش داشت.
با رفتنش دوباره بحثهای خاله زنکی شروع شده بود...
زهره نگاهی به مامان عطی انداخت و گفت؛ مامان شنیدی پسرعمه ماشین شاسی بلند خریده؟
مامان عطی زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت؛ چرا نخره مادر، مثل زن اون من ندیدم تا بحال..


ادامه دارد....


13https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
Post #3145 8
💓 نقش دل 💓 #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا #قسمت_دوازدهم دوروزی میشد که خونه پدری مونده بودم. تو این دوروز مامان نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم و تموم غذاهای مورد علاقه مو درست کرده بود. بابا با طلبکارای اسد صحبت کرده بود. سه نفر بودن، شرایط رو براشون توضیح داد…

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

Post #3144 11
♥️بــایــڪــ✨
💛دنــیــا ✨
💚عــشــقــ✨
💙تــقــدیــم ✨
💜بــه شــمــا✨
💖خــوبــانــ✨

تــشــڪــر از حــضــور زیــبــاتــونــ
و همــراهے قــشــنــگــتــون
بــهتــریــن نــیــســتــیــم
امــا ایــن بــهتــریــنــها هســتــنــد ڪــه مــا رو انــتــخــاب
مــیــڪــنــنــ✌️🌹
Post #3143 12
🕊♥️ظهر شد باز
            ♥️دلم میل پریدن دارد

🕊♥️و تماشاے تو
            ♥️هرظهر چه دیدن دارد

🕊♥️تو و آن  صورت
                 ♥️زیبا و صداے نازت

🕊♥️بخدا "ظهر بخیر"
                    ♥️از تو شنیدن دارد


❣❣
ظهرت عاشقانه عشقم ❤️❤️
Post #3141 12
تابش خورشــ☀️ـید ظهر
معجزۀ هر روز خـداستــ

یعنی خـــدا هست
امیـــد هست

پس زندڪَی هست
برای خود و دیڪَران روز قشنڪَی بیافرینیـــم ...


ظهـــرتون پراز عشق و سلامتی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌
 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3140 9
یڪ ظهـر دیڪَر
یڪ برڪت دیڪَر
به هر نفس به عنوان یڪ
هدیه از طرف خدا نڪَاه ڪن

خدای مهـربانم
تو را سپـاس بخاطر
سفره های پر برڪت ڪنار عزیزانمان

سـلام ظهـرتون بخیـر♥️🍃


❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3139 9
ظهـرتــون
      عاشقانه...
ے دعاے قشنگ براے شما مهربونا
الهـــــے
   شادیاتون زیاد...
       غم هاتون ڪم...
        وزندگیتون پراز عشـــــق

❤️‍🔥🔥❤️‍
🔥
Post #3138 9
ظهر برای گفتن دوست دارمت
همینجا خوب است

همینجا نزدیک ظهر
         همبنجا نزدیک تو

همین جاست که
     گلها هزار رنگ میرویند

وتو بابودنت  عشق وامید میدی

      ظهر_بادیدن_توزیباست

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3137 7
.
ظهر ڪہ مے شود
دلم یڪ آغوش مے خواهد
پر از آرامش
یڪ شانہ محڪم
چونان تڪیہ گاہ
و یڪ عالمہ دوستت دارم
ڪہ بر زبان تو جارے شود و
قلبم را بہ تڪاپو وادارد

            «ظهرتون_در_حریم_یار

❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3136 9
.
َِتَِـَِـَِـَِ❤َِ️َِـَِـَِـَِوَِ

همان تنفس عمیق بعد از بیدارے هر صبحے
ڪه خستگے یک شبانه روز را بہ در میڪنی

همانقدر دلچسب
همانقدر خواستنے
همانقدر واجب........
ظهر بخیر عشششقم 💋


❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3135 7
مثل یڪ
ظهر بیا
    سرزده  از
      سمت دلم



ظهرتون شیرین و دلچسب

❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Post #3134 9
دوستان عزیــــــــز
ظهــــ☀️ـــــرتون
بہ زیبایے قلبهـ❣ــاے پاڪتون

روزگارتـون بــہ وقـــت
عــشـ❤️‌ـق و مــهــربــانـ😍ـے

ساعت هاتون بہ رنگ امیـــــد
ولحظہ هاتون گرم و زیبا باشه


‌❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
Older posts →

About this channel

How can I read @nnnnnghl without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 💓 نقش دل 💓: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 💓 نقش دل 💓 have?
💓 نقش دل 💓 (@nnnnnghl) has 219 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 💓 نقش دل 💓 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →