Post #3145
14
💓 نقش دل 💓 #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا #قسمت_دوازدهم دوروزی میشد که خونه پدری مونده بودم. تو این دوروز مامان نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم و تموم غذاهای مورد علاقه مو درست کرده بود. بابا با طلبکارای اسد صحبت کرده بود. سه نفر بودن، شرایط رو براشون توضیح داد…
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram