TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 220 subscribers
Post #3147 23
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_چهاردهم



ده ساله عروسی کرده دوتا مانتو هم نخریده..
اصلا اهل طلا و لباس و بریز و بپاش نیست... مرد دریاست ... زن سد! اینجور زنا برا شوهراشون جمع میکنن دیگه...
میدونستم منظورش به منه، یه مانتوى جديد تنم دیده بودن و دوباره شروع شده بود..
خندیدم و اشاره ای به النگوهای زهره زدم و گفتم؛ وا مامان جان اینجوری نگو به آبجی زهره برمیخوره ...یعنی الان طلا داره شوهرشو بیچاره کرده؟..
زهره سریع گفت؛ نه اصلا و ابدا .. من نصف سرمایه طلاهام  و از خونه پدریم بردم، اون موقعها تو نبودی من کار میکردم و پس انداز کردم.. بعدشم شكيبا جان من کم برا زندگیمون جمع نکردم..
خندیدم و گفتم؛ والا یه دست صدا نداره مرد بریزه و بپاشه زن حتی اگه ده سال که هیچ پنجاه سالم خرج نداشته باشه به جایی نمیرسن.
مامان عطی گفت؛ قناعت تجارته دختر....
راحله ظرف کاهو رو گذاشت جلوم و گفت؛ خیلی خب کارشناسی بسه زنداداش.. فعلا این کاهو هارو خرد کن...
بعدم خیلی ماهرانه بحث و عوض کرد و گفت؛ خب رفتی دکتر؟ معلوم شد بچه چیه؟
سری تكون دادم و گفتم آره..
زهره و راحله باهم همزمان پرسیدن؛ خب بچه چیه؟
لبخندی زدم و گفتم؛ به احتمال زیاد پسر...
مامان عطی گفت وای خداروشکر نذر کرده بودم بچه پسر شه... اسد بچه ام برادر نداشت خدا بهش پسر داد...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. با اومدن اسد دوباره به جلد قبلی شون برگشتن و خبری از نیش و کنایه نبود..........
انرژی منفی که از جمعشون میگرفتم حالمو بد میکرد؛ بخاطر اسد حفظ ظاهر کردم و تا آخر شب که برگردیم سعی کردم زیاد وارد بحث شون نشم...
به خونه برگشتیم. صبح روز بعد بیدار شدم، بعداز رفتن اسد حوصله ام سر رفته بود،خانواده پدریم شهرستان بودن منم حسابی دلتنگشون بودم اما از خانواده مادری بیشتر با دایی مجتبی و زنش در ارتباط بودم، چون از همه کوچیکتر بودن و زندایی هم خونه دار بود ...
بهش زنگ زدم، بعداز دو بوق جواب داد، ازش خواستم اگه کاری نداره بیاد پیشم، اونم از خدا خواسته قبول کرد.
چای رو حاضر کردم و مشغول پختن کیک شدم تا رسیدنش آماده میشد، برای نهار هم کشمش پلو با مرغ درست میکردم چون غذای مورد علاقه ی سحر بود.
یکساعت بعد رسید با خودش یه جعبه شیرینی و یه جعبه ی کوچیک هدیه داشت. ازش تشکر کردم و گفتم؛ دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی... کادو به چه مناسبت؟
زندایی خودش بازش کرد و گفت؛ مناسبت بهتر از این که یه گل پسر داریم؟
با ذوق لباس نوزادی رو از دستش گرفتم، خیلی نرم و لطیف بود... دوباره ازش تشکر کردم گفتم؛ پس حلما کجاست؟
زندایی خندید و گفت؛ گذاشتمش خونه مامانم، خیلی وقت بود من و مجتبى تنها بیرون نرفته بودیم .... لازم بود واقعا...
خندیدم و گفتم؛ ای شیطون ... پس حسابی خلوت کردین.
زندایی لباساش رو در آورد و گفت؛ لازم بود شكيبا، واقعا بعضی وقتا فشار کار و بچه داری و مشکلات روزمره باعث میشه آدما خودشونو فراموش کنن... حالا انشالله متوجه میشی بعدها که چی میگم...
چای رو جلوش گذاشتم و گفتم؛ خب.. دیگه چه خبر؟
زندایی برام از بقیه خانواده و دلتنگی هاشون گفت... اینکه بی معرفت شدم و بهشون سر نمیزنم...
فکری کردم و گفتم؛ یه روز باهم بریم خونه ی دایی محمد چطوره؟
سری تکون داد و گفت؛ آره حتما تو چرا جایی نمیری شکیبا؟ حتما بايد دعوتت كنن؟
خندیدم و گفتم؛ نه به جون خودم، دایی محمد و زنش که شاغلن...
زندایی سحر پرید وسط حرفم و گفت؛ خوبه حالا انقدر خودتو توجیه نکن .. فهمیدیم، از اسد چه خبر؟ کاراشو رو به راه کرد؟
جواب دادم؛ آره خداروشکر ایندفعه بیشتر چسبیده به کار ... خودش که راضیه..
زندایی گفت؛ خداروشکر توام بیشتر حواست بهش باشه، حمایتش کن از لحاظ عاطفی ...
لبخندی زدم و گفتم؛ این مدت بخاطر حاملگیم خیلی از هم دور شدیم...
زندایی پرسید ؛ چطور؟ با خجالت گفتم؛ دکتر منع کرده... یعنی منع که نه گفته مراعات کنم...
زندایی با اخم نگام کرد و گفت؛ شکیبا اینکار درست نیست اونم گناه داره...
لبخندی زدم و گفتم؛ سلامت بچه ام برام مهمه زندایی... نمیدونی هنوز نیومده چقدر بهش وابسته شدم..
زندایی خندید و گفت؛ میدونم چی میگی عزیزم بلاخره بچه عزیزه، ولی اونم شوهرته...
زندایی رو تا شب نگه‌داشتم و زنگ زد دایی مجتبی هم برای شام اومد.
حدودا یک ماهی گذشت، تو این یکماه بیشتر به فامیلا سر زدم و سرم رو اینطوری گرم کردم، اسد کارش خیلی خوب شده بود و تونسته بود دوتا از قرض هاشو پرداخت کنه..
شب اسد از باشگاه برگشته بود و مشغول دوش گرفتن بود. صدای زنگ گوشیش کلافه ام کرده بود، مدتی بود که زنگخور زیادی داشت و میگفت مشتری ان...
یه لحظه شک کردم نگاه به صفحه گوشیش انداختم... کریمی نوشته شده بود..
صفحه پاسخ و لمس کردم و حرفی نزدم، صدای بم و مردونه پشت خط به گوشم رسید ؛ الو الو داش اسد ... الو ...


14
https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
More from @nnnnnghl
  1. Oct 8, 2026video post
  2. Oct 8, 2026video post
  3. Oct 8, 2026video post
  4. Oct 8, 2026video post
  5. Oct 8, 2026video post
  6. Oct 8, 2026امشب گل‌ها بہ نرمے مهتاب لبخند میزنند💜 آرامش در هوا می‌رقصد و دلها در روشناے مهر خدا آرام…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →