#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_43
واسطه شدنش برای کار توی مهد برام مثل یه کشتی نجات عمل کرد، من به این سختی و سرشلوغی نیاز داشتم...
دوماهی میشد که تو مهد مشغول بودم، دیگه همه رو کامل میشناختم و مهمتر از همه شادی و خوشحالی شاهان از اومدنش به همچین محیطی بود، خودم کنارش بودم و خیالم راحت بود.
همینطور که پازل هارو جمع میکردم ریما پرسید؛ شکیبا چندمدت از طلاقت گذشته؟
لبخند تلخی زدم و گفتم؛ سه ماه و دوروز...
ریما گفت؛ چه دقیق، تو به ازدواج دوم فکر میکنی؟
خندیدم و گفتم؛ چیه ... نکنه برام خواستگار سراغ داری؟
ریما خندید و گفت؛ نه بابا خواستگارم کجا بوده کلی پرسیدم..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ نه ... ابداً، میتونم با قاطعیت بگم که تا پنج سال آینده حتی بهش فکرم نمیکنم، تموم فکر و ذهنم پیش بچه هامه، نمیخام بهونه بدم دستش تا بچه هامو ازم بگیره...
ریما سری تکون داد و گفت؛ با این خانواده خوبی که تو داری منم بودم فکرازدواج و نمیکردم..
حرفشو تایید کردم و مشغول کارم شدم.
روزها به سرعت میگذشت، تو این مدت زندایی سحر به آرایشگاهی که عسل توش مشغول به کار بود میرفت و تموم خبرها رو بهم میداد.
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ خب، چه خبر از عروس خانوم؟!
زندایی لبخندی زد و گفت؛ اگه بفهمن من کی ام... بعد با صدای بلند به حرفش خندید.
ادامه داد؛ شکیبا بی نهایت رفیق بازه این دختر، با تموم دوستایی که تو آرایشگاه باهاشون آشنا میشه قرار میزاره، کافه میره مهمونی.. دورهمی... جديدا اسم اسد و رو دستش تتو زده، شنیدم خانوادش شديدا مخالف ازدواجش با اسد هستن؛ اصلا نمیتونن قبول کنن که دخترشون با یه مرد متاهل ازدواج کنه.. از طرفی رفیقش میگفت جدیدا اون و اسد خیلی میزنن به تیپ و تاپ هم، اما خب زود آشتی میکنن..
به ظاهر نشون میدادم برام مهم نیست اما واقعا برام زجرآور بود، به حدی غمگین بودم که قلبم تحمل اینهمه رنج رو نداشت.
گفتم؛ بی خیال زندایی فردا روزی میفهمن برات بد میشه..
زندایی گفت؛ چه بدی، میرم آرایشگاه از خداشونم باشه. این دختری که من دیدم ...غصه نخور خدای تو هم بزرگه...
دایی و بابا به همراه کارشناس رفته بودن برای تحویل جهیزیه، یعنی اسد اینطور خواسته بود.
مامان سفارش کرده بود یک دونه قاشق هم با خودشون به خونه نیارن و همشو بدن به سمساری...
شب بود، دورهم نشسته بودیم و داشتم با شیما درس کار میکردم.
بابا گفت؛ دخترم خرجی بچه هاتو براشون مصرف کن، پولی که خودم بهت میدم و حقوقت رو برای خودت، پول فروش جهیزیهات هم تو یه حساب جدا ریختم.
لبخندی زدم و گفتم ممنون فعلا چیزی لازم ندارم..
بابا گفت؛ چرا دخترم یکی از همکارام میخواد ماشین خانومش رو عوض کنه، ماشین دستشون سالمه میخوام برات بخرم..
خندیدم و گفتم؛ اما من که رانندگی بلد نیستم..
بابا گفت؛ مادرت که بلده دخترم، یکمی از اون یاد میگیری، بعدشم میفرستمت کلاس تا گواهینامه اتو بگیری..
لبخندی زدم و گفتم؛ ممنون بابا بابت همه چی..
رها کوچولوی من دندون در آورده بود و برای خودش خانومی شده بود.
شاهان علاقه ی زیادی به رها داشت و هر روز بعداز بیدار شدنش، دنبال خواهر کوچولوش میگشت...
دلم گرفته بود، حدودا یک ماهی میشد که اسد به دیدن بچه ها نیومده بود... چطور براش مهم نبود انگار من و بچه هام یه موجود اضافی بودیم براش....
تو مهدکودک، حواسم به بچه ها بود تا به همدیگه آسیبی نرسونن با اسباب بازی...
شاهانم بین بچه ها بود.
ریما اومد کنارم نشست و گفت؛ تو فکری....
نگاهش کردم و گفتم؛ یه ماهه نیومده بچه هارو ببینه، چطور میتونه؟ چطور دلش میاد؟ یعنی احساس پدرانه نداره؟
ریما گفت؛ نمیدونم شاید اتفاقی براش افتاده، بیخیالی طی کن.. شکیبا، تو باید از خدات باشه که نیاد، یادت رفته اون دفعه چطور برا شاهان بال بال میزدی؟!
درسته حق با ریما بود، باید تمام حواسم رو پی زندگی خودم میدادم.. اسد باید تو ذهنم کمرنگ میشد، هر چقدر هم پدر بچه هام بود.
دو شب بعد دایی مجتبی و سحر اومدن دنبالمون تا بچه هارو ببریم شهربازی.
زندایی با ذوق و شوق و انرژی همیشگیش، جمع مون رو شاد نگه داشته بود...
رها رو پیش مامان گذاشته بودم. مامان به قدری به رها وابسته بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد مادر واقعیشه.
دایی آینه رو رو بهم تنظیم کرد و گفت؛شنیدی اسد رفته زندان؟
زندایی صدای آهنگ و کم کرد و گفت؛ چی؟ جدی میگی؟
دایی ادامه داد؛ از بچه های محل شنیدم مثل اینکه چندماهی مواد میفروخته گرفتنش..
پوزخندی زدم و گفتم؛ مار اگه پوستش رو عوض کنه، ذاتش رو نمیتونه..
میترسیدم از اینکه اسد قرار به چه آدمی تبدیل بشه، از اینکه بچه هامو چطور میتونم برای یک روز به دستش بسپرم.....
بقیه شب رو سعی کردم طوری سپری کنم که به شاهان و بقیه خوش بگذره..
ادامه دارد.....
43
✾༅࿐✾https://t.me/nnnnnghl
Post #3732
28