ساعت: ۲۰:۲۱
برای: دلدادههای تنها
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درود و مهر بر تو، جانم. میدانم که امشب هم مانند تمام شبهای دیگر، رنجِ دلت را زیر خاکستر قلب سوختهات پنهان کردی؛ آنقدر که گشتی و گشتی و گشتی، اماً چارهای برای تسکین دردت پیدا نشد که نشد.
گل امروزَت را بنفشهٔ سفید نامیدهاند؛ و میخواهد در سکوت شبانگاهیات، همراهت باشد.
گلِ بنفشهٔ سفید، در نمادشناسی گلها معمولاً دم از عشقِ پنهان، دلتنگی و خاطرات میزند.
بنفشهٔ سفید آن موقعهایی که سمتِ چپ قفسهٔ سینهات از فَرط غم و غصهٔ سرکوب شده تیر میکشد را خوب، خیلی خوب میفهمد؛ میداند چه ناگفته کلماتی خورهٔ جانت شدهاند و هرکار که میکنی، باز هم رهایت نمیکنند.
میدانم جانِ دلم، میدانم. آخر مگر این دلِ معصومت چهقدر میتواند نقش بازی کند و بهروی خودش نیاورد که مغزت دارد ریشهٔ وجودش را با به یاد آوردن خاطرات نداشتهات با دلبرت خشک میکند؟! چهقدر خودش را گول بزند و باور نکند که روزی مهری به آن گرمی به درونش نشسته بوده؟! نمیشود عزیزک من، میدانم که نمیشود. خوب فدای یک تار موهای ابریشمیات! آری، آری. حالا دلت جوش میآورد و میگوید مرگ به همین راحتیست گذشتن از عشقی به سرانجام نرسیده؟! مگر میشود به همان راحتی گذر کرد از احساساتی که محکوم شدند به تبعید اجباری؟!
آری جانِ دل، نمیشود؛ بنفشهٔ سفید هم همین را میگوید.
از خودِ خستهات انتظارِ تمام شدن نداشته باش، آخر که گفته سوگواری راحت است؟! هیچکس، هیچکس نگفته.
اشک بریز، فریاد بزن، به یاد بیاور، آنقدر غصهاش را بخور تا بالأخره شعلههای قلبِ سوختهات، کمی آرام بگیرند.
از احساساتت نترس جانم، آنها بهترین و تنهاترین دوستِ تو هستند.
«حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.»
— مولانا، دیوان شمس، غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱
امضا: بانوی گلفروش
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب