تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۸
برای: مقصدی نا معلوم، به وقت بی پناهی
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم، غرق میشوم و خفه نمیشوم، میسوزم و جان نمیدهم. در پایانی بیپایان به سر میبرم.
و امشب، از آن شبهاییست که جان میدهد روح زخمخوردهام و خون میچکد از این دیدهی غمزده و بیپناه. کودکی در من، اشکریزان و پایکوبان، بهانهی مهر و محبتی را میگیرد که سالهاست از او سلب گشته.
گاهی بعضی سکوتها بوی خون میدهند؛ بوی خون و جگر سوخته و درونی شرحهشرحهشده، با کلماتی سخت و تیز.
و کلمات بهتنهایی معنایی ندارند، بلکه صاحبان آنان معنا و روح میبخشند به کلمات؛ و چه غمانگیز است اگر صاحب کلمات تیز و برنده، هم جان آدمی باشد.
چه کنم که این درد ناگفتنی را نمیشود با کسی بیان کرد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #835
374
- 🕊 5
- 💔 4
- ❤ 1
- 👍 1
- 🌚 1