ساعت: ۰۰:۴۰
برای: شکوه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
این نامه، کمی دیرتر از آنچه باید به مقصد رسیده است…
سلام شکوه،
پیش از هر چیز، بابت این دیر رسیدن از تو عذر میخواهم. نامهات همان شب به دستم رسید و چند شب روی میز اتاقک، کنار ساعت جیبیام ماند. هر بار خواستم پاسخش را بنویسم، احساس کردم کلماتم هنوز به ایستگاه نرسیدهاند.
اما حقیقت دیگری هم هست: چند روزی اینجا نبودم.
جملهات مدام در ذهنم تکرار میشد:
«یک روز سوار شو، ولی مقصدت را مشخص کن.»
پس بعد از سه سال، برای چند روز مرخصی گرفتم. مقابل همان باجهای ایستادم که همیشه از پشت آن برای دیگران بلیت صادر میکردم و اینبار، نام خودم را در قسمت مسافر نوشتم. همکارم چند لحظه نگاهم کرد و با تعجب پرسید:
«برای خودت بلیت میخواهی؟»
گفتم:
«بله؛ فکر میکنم قطارم کمی تأخیر داشته است.»
مقصد را هم مشخص کردم؛ ایستگاهی کوچک در غرب، جایی میان کوهها و درختان بلوط. نه دورترین نقطهٔ مسیر بود و نه آخرین ایستگاه. فقط نامش همیشه، هنگام اعلام حرکت قطارها، در گوشم شبیه آغاز چیزی تازه صدا میداد.
کنار پنجره نشستم. وقتی قطار به حرکت درآمد، ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم تا زمان خروج را ثبت کنم. بعد یادم آمد آن شب مسئول رسیدن و رفتن هیچکس نیستم. ساعت را در جیبم گذاشتم و اجازه دادم زمان، بدون اجازهٔ من حرکت کند.
قطعهٔ «دلتنگی» را که به نامهات پیوست کرده بودی، در طول راه گوش دادم. بیرون پنجره، چراغ خانهها یکییکی پیدا و ناپدید میشدند و برای نخستینبار فهمیدم دلتنگی همیشه میلِ بازگشت نیست؛ گاهی اندوهِ تمام راههاییست که میتوانستیم برویم و نرفتیم.
صبح، وقتی از قطار پیاده شدم، هوا بوی خاک خیس میداد. ساعتها میان کوچهها و تپههای اطراف راه رفتم. هیچکس مرا نمیشناخت، هیچکس ساعت حرکت قطاری را از من نمیپرسید و برای هیچکس «متصدی آخرین ایستگاه» نبودم.
زنی سالخورده که کنار جاده بلوط میفروخت، مشتی از آنها را در جیب کتم ریخت و گفت:
«پوستشان سخت است؛ باید برای رسیدن به طعمشان صبر داشته باشی.»
خندیدم و با خودم فکر کردم تو همین را چند شب پیش برایم نوشته بودی.
گفته بودی نباید اجازه بدهم عنوان شغلم مرا تعریف کند؛ اینکه من به این جایگاه معنا میدهم، نه این جایگاه به من. حق با تو بود. من سالها پشت این عنوان پنهان شده بودم، چون گفتنِ «متصدیام» آسانتر از پاسخدادن به این پرسش بود که بیرون از این اتاقک چه کسی هستم.
در قطار، زنی که روبهرویم نشسته بود نامم را پرسید. برای چند لحظه مکث کردم؛ نه چون فراموشش کرده بودم، بلکه چون سالها بود کسی مرا به نام خودم صدا نزده بود. نامم را گفتم و شنیدنش از زبان یک غریبه، حس عجیبی داشت؛ شبیه پیداکردن وسیلهای قدیمی که گمان میکردی برای همیشه گم شده است.
بااینحال، در نامهها هنوز دوست دارم همان متصدی آخرین ایستگاه بمانم. این نام دیگر برایم یک قفس نیست؛ اتاقیست که پنجرهاش را تو کمی بازتر کردی.
گفته بودی آدم با نوشتن از فرسودگی و رنج نجات پیدا میکند. شاید نوشتن همیشه ما را نجات ندهد، اما دستکم آنقدر زنده نگهمان میدارد تا روزی جرئت کنیم کاری را که دربارهاش نوشتهایم، زندگی کنیم. من سالها دربارهٔ رفتن دیگران نوشتم تا سرانجام توانستم خودم سوار یک قطار شوم.
وقتی برگشتم، ایستگاه همان بود: همان ساعت بزرگ، همان نیمکتها و همان بخاری قدیمی. اما اینبار در جیبم یک بلیت استفادهشده و چند بلوط داشتم. یکی از آنها را روی بخاری گذاشتهام. هنوز نمیدانم تلخ خواهد بود یا شیرین؛ ولی اینبار برای فهمیدن طعمش عجلهای ندارم.
بعضی نامهها مثل بعضی مسافراناند؛ اگر دیر برسند، لزوماً گم نشدهاند. شاید فقط پیش از حرکت، به چند دقیقه بیشتر نیاز داشتهاند.
و ممنونم، شکوه؛ نه فقط برای اینکه غصههایم را شنیدی، بلکه برای اینکه یادم انداختی متصدی یک ایستگاه هم میتواند گاهی مسافر باشد.
— متصدی آخرین ایستگاه؛
اینبار با یک بلیت استفادهشده در جیبش
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب