ساعت: ۰۰:۳۲
برای: پروین؛ زنی که با نام خودش و چمدانی زرد گم شد!
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
در سه سالی که متصدی این ایستگاهم، برای هزاران مسافر بلیت صادر کردهام؛ اما فقط یک نفر را دیدم که نمیدانست میخواهد به کجا برود و درعینحال، دقیقاً میدانست چرا باید برود.
نزدیک نیمهشب بود که زنی سالخورده با چمدانی زرد مقابل باجه ایستاد. روسری آبیرنگی به سر داشت و مدام به تابلوی حرکت قطارها نگاه میکرد.
پرسید:
«دورترین قطاری که امشب از اینجا میرود، کدام است؟»
نام شهری را گفتم و پرسیدم:
«آنجا کاری دارید؟»
گفت:
«نه.»
«کسی منتظرتان است؟»
«نه.»
«پس چرا میخواهید به آنجا بروید؟»
لبخند زد و گفت:
«چون هیچکس آنجا مرا نمیشناسد.»
بلیت یکطرفه خواست. هنگام ثبت مشخصات، فهمیدم هفتادوسه سال دارد. برای اطمینان پرسیدم آیا تنها سفرکردن برایش دشوار نیست.
چمدانش را روی زمین گذاشت و گفت:
«پنجاه سال است تنها نیستم؛ اما نمیدانم در تمام این سالها واقعاً خودم بودهام یا نه.»
بعد برایم تعریف کرد که در نوزده سالگی ازدواج کرده، مادر چهار فرزند شده و تمام عمرش را میان خانه، مدرسه، بیمارستان و آشپزخانه گذرانده است. پیش از ازدواج آرزو داشته جهانگرد شود، عکاسی یاد بگیرد و شهرهایی را ببیند که نامشان را در کتابها خوانده بود.
اما همیشه کسی به او نیاز داشته است.
ابتدا فرزندانش کوچک بودند. بعد همسرش بیمار شد. سپس نوهها از راه رسیدند. هر بار که تصمیم گرفت جایی برود، زندگی دستش را گرفت و دوباره به خانه برگرداند.
شش ماه پیش همسرش از دنیا رفته بود. فرزندانش گفته بودند بهتر است باقی عمرش را کنار یکی از آنها بگذراند.
گفت:
«تمام زندگیام دخترِ کسی بودم، همسرِ کسی بودم، مادر و مادربزرگِ کسی بودم. حالا میخواهم ببینم اگر جایی بروم که هیچکس نداند به چه کسی تعلق دارم، از من چه چیزی باقی میماند.»
بلیت را به دستش دادم و گفتم:
«صندلی کنار پنجره برایتان گرفتم.»
با شیطنت پرسید:
«برگشتش چه؟»
گفتم:
«هر وقت خواستید، از هر ایستگاهی میتوانید بلیت برگشت بگیرید.»
سرش را تکان داد.
«نه آقای متصدی؛ من سالهای زیادی بلیت برگشت در جیبم داشتم. اینبار میخواهم بدون آن سفر کنم.»
وقتی قطار رسید، چمدان زردش را برداشت و تا ورودی واگن رفت. پیش از سوارشدن برگشت و گفت:
«اگر بچههایم آمدند دنبالم، نگویید گم شدهام. بگویید مادرتان بالاخره خودش را پیدا کرده و برای شناختنش کمی زمان لازم دارد.»
صبح روز بعد، دو زن و یک مرد سراسیمه وارد ایستگاه شدند. عکسش را نشانم دادند و گفتند مادرشان ناپدید شده است.
به آنها گفتم:
«مادرتان ناپدید نشده؛ فقط برای نخستینبار جایی رفته که مقصدش را خودش انتخاب کرده است.»
سه ماه بعد، کارتپستالی به ایستگاه رسید. روی آن تصویر خانهای با در آبی و درخت نارنجی در حیاط بود. پشتش نوشته بود:
«امروز برای نخستینبار سوار قایق شدم، دوبار مسیرم را گم کردم و در کافهای کوچک، تلخترین قهوهٔ عمرم را خوردم. هیچکس اینجا نمیداند همسر چه کسی بودهام یا فرزندانم چه کسانیاند. وقتی صدایم میکنند، فقط میگویند پروین؛ و تازه فهمیدهام تمام عمر دلم برای شنیدن همین یک کلمه تنگ بوده است.»
پایین کارت نوشته بود:
«پروین؛ فقط پروین.»
کارتش را کنار نقشهٔ خطوط راهآهن، روی دیوار اتاقکم نصب کردهام. گاهی مسافران به آن نگاه میکنند و میپرسند این زن کیست.
میگویم:
«کسی که هفتادوسه سال طول کشید تا نخستین سفر زندگیاش را آغاز کند.»
از آن شب فهمیدم گاهی آدم برای پیداکردن خودش، باید از جایی دور شود که همه نامش را میدانند؛ اما هیچکس او را فقط به نام خودش صدا نمیزند.
— متصدی آخرین ایستگاه
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب