تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: برای جای خالی چیزی در درون
و هنگامی که امیدوار بودم،
همه چیز را از دست دادم.
هنگامی که فکر میکردم این بار آخرین باریست که چیزی را از دست میدهم،
شاید امید همین باشد؛
همان لحظهای که بعد از یک شب طولانی،
پرده را کنار میزنی و میبینی گوشهای از آسمان روشن شده.
فقط به اندازهای که با خودت بگویی
شاید این بار شب کوتاهتر باشد.
مدتیست دیگر نمیدانم باید با این روشن و خاموش شدنها چه کنم.
دیگر به چراغهای دوردست نگاه نمیکنم و برایشان اسم نمیگذارم.
اگر نیامد،
شاید چیزی درونت بوده
هر بار خاموش شده،
هر بار خودش را از میانِ تاریکی بیرون کشیده
و تو اسمش را امید گذاشتهای
چون اسم دیگری برایش نداشتی.
حالا ایستادهای
میانِ تمام چیزهایی که یک روز خواستی،
تمام چیزهایی که نشد،
تمام چیزهایی که ماندند و تمام چیزهایی که نماندند،
و برای اولین بار نمیدانی
باید کدامشان را صدا بزنی.
شاید هنوز جایی،
پشتِ این همه پنجرهی بسته،
صبحی در حال رسیدن باشد.
شاید هم نیست.
و عجیب اینجاست که
این بار،
برای دانستنش
چراغی روشن نمیکنم.
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #827
174
- ❤ 3