ساعت: ۲۳:۰۴
برای: کسی که روزی خنده هایش گوش آسمان را کر میکرد ، خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
غمگینم جوری که انگار یکی برام دعا کرده امشب تا گوشه ای کز کنم و ناراحت و غمزده بمانم .
امشب کمی احساس غریبه گی میکنم ، نه ... راستش بسیار ، آری بسیار احساس تنهایی میکنم
نمیدانم کدام روز در کدام قایقی تنهایی پارو زدم اما این را میدانم که با پای پیاده همیشه در زیر باران تنها بودم ، من بودم و یک لبخند مضحک و احساسی تقلبی از آرامشی که به اجبار بر روی لب هایم خانه کرده بود
اکنون نیز ...
در نخستین روز از زمانی که فهمیدم در حال زندگی کردن هستم فهمیدم آنچه در گذشته اتفاق افتاده بود زندگی پر از نفس کشیدن خالی بود ، روز های بارانی ای ، بی همراه بود
من فقط همراهی میخواستم تا از احساس تنهایی بگریزم نمیدانم اما انگار چتر بالای سر من آنقدر بزرگ نبوده تا کسی دیگر در آن قرار بگیرد یا شاید هم آسمان دل من آنقدر تنگ بوده که کسی دیگر نمیتوانست زیر آن آسمان نفس بکشد
مشکل از چیست ؟
انتخاب من از اینکه دختری باشم تا تمام سنگینی های دنیا بر دوش او باشد چه بود ؟
خسته ام از تکیه گاه بودن ، ...
حتی میخواهم بگویم خسته ام از زندگی کردن حتی از نفس کشیدن
دوست دارم چون شکوفه ای نیلوفری از دل مرداب های زندگی سر بیرون بیاورم و بگویم من هم توانستم اما ...
نمیخواهم مانند دیگران باشم ، میخواهم خودم باشم ، نسخه ای که از مَنِ دیگران ساخته نشده باشد
نسخه ای خاص.
بدم می آید از محدود بودن ، کاش میتوانستم بال های ام را باز کنم و چون کودکی بخواهم تا آخرین سقف آسمان پرواز کنم .
امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب