ساعت: ۰۱:۵۹
برای: قلب افسرده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام همدرد من.
این، یک نامه است به تویی که درکت میکنم.
راستشو بخوای، من عادت دارم حرفمو با شعر و لحن ادبی به آدمی که نویسنده نامه ای هست که بهش پاسخ میدم، برسونم؛
اگر نامه های پیشین منو یه نگاه بندازی، میگیری که چی میگم.
اما اینبار بنا دارم به شیوه خودمونی و راحت مفهوم حرفهام رو بهت برسونم، چون اینجا مفهوم جمله هام، مهم تر از وزن شعر هستن.
میدونی، روز های اولی که اون اتفاق افتاد، انقدر کلهم داغ بود که اگر یکجا میدیدم که نوشته «به صلاحته که اینطور باشه» یا «اون اتفاق حتما باید میافتاد» یا «به حکمت خدا اعتماد کن» یا «بهترش گیرت میاد» و از این حرفا؛ انگار که بنزین بریزی رو آتیشِ در حال سوختن. چون در اون زمان، ذهن ما، احساسات و عواطف ما، و بهکل روح ما، درگیر زخم ژرفی هست که این حرفا حالیش نیست. پس بنابراین میفهممت، خوب هم میفهممت. حالم بهم میخورد وقتی که میگفتن خدا برات برنامه بهتری داره؛ نمیدونم دیدی یا نه، یه عکسی درست کرده بودن که یه طرف یدونه گُل گذاشته بود و نوشته بود «Your plan» و اون طرف یه کوه از گل رو گذاشته بود و نوشته بود «God's plan».
انگار که زهرمار بِدی به آدم بخوره، انگار هیزم بریزی رو آتیش؛ اینقدر که اون حرفا و اون عکس منو بهم میریخت...
ولی از اون موقع تا حالا خیلی وقت گذشته.
نمیدونی و شاید هم خودمم ندونم که چقدر تا حالا نامه رو کاغذ واقعی نوشتم و آتیش زدم، نمیدونی چقدر دعا کردم، صدها بیت شعر گفتم و همشون یه طوری از بین رفتن، تا حالا شاید ۵۰ باری شده باشه که خوابشو دیدم.
هر بار که تلاش میکردم ازش دور بشم، یهو میومد به خواب و رویام؛ یا بدتر جلوم پیداش میشد!!
ولی عزیزِ همدرد و همدل من، ما راننده زندگیمون نیستیم که بتونیم مسیرشو خودمون انتخاب کنیم. یه سری چیزا که گاهی محدود و کَم هم هستن در اختیار و اراده ماست.
ما نمیتونیم مسیر کُلی زندگیمون رو انتخاب کنیم، فقط یه جزئیاتی مانند شغل و محل زندگی و رشته درسی و گاهی هم هَمسر رو میتونیم برگزینیم که اونم تنها گاهی رخ میده که زندگی اون رو برامون بخواد!
یه جمله که شاید بتونه کمکت کنه بهت میگم، امیدوارم به کارِت بیاد:
هر گاه چیزی برات نشد، بدان که زندگی از اون طرف نمیره! ما نمیدونیم زندگی کدوم وری میره چون راننده ما نیستیم که، زندگی راننده ست.
نمیدونیم پیش از این چی بوده، و پس از این چه خواهد بود.
اما ما باید باهاش بسازیم؛ زندگی، سرشار از نشدن های بسیار تلخ هست. من خوب میفهمم اینو.
رفیق، اگه دَردِت یه آدم هست، بذار بهت بگم که گاهی ما همانند یه سنگر، پناهِ آدم میشیم و چون جنگِ اون آدم به پایان رسید، مارو میذاره و میره؛ هیچکس تا همیشه توی سنگر نمیمونه.
اونگاه که این رو شنیدم، نه از اون حرفا بود که دردم رو بیشتر کنه، و نه مرهم شد؛ بلکه یه سکوت و خاموشی عجیب وجودم رو فرا گرفت. خاموشیِ پذیرش واقعیت.
و اما اگر دردت نرسیدن و نشدن هست؛ که بذار بهت بگم که من کل زندگیم دویدن و به هیچ جا نرسیدن بود، عاشقی کردن و پِهِن تحویل گرفتن بود، تلاش های بیپایان بود.
بدون که تنها نیستی.
ولی یک دم بهش فکر بکن: نکنه بهواقع زندگی فقط دویدن باشه و رسیدن معنا نداشته باشه؟ یکم بهش بیاندیش؛ شاید پاسخ سریعی نگیری ازش، ولی بهت درک و شناخت میده.
امیدوارم حرفام مرهمی باشه روی قلبت، هر چند ناچیز.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب