ساعت: ۰۱:۰۴
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
غریبهی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمندهام اگر دیر شد برای نگارش نامهای در پاسخت.
گاهی آدمی در میان رنگ و بو غمی جانگداز دارد که آن غم، گرچه در وجود میگدازد، اما عزیز است. نمیدانم میتوانم منظور خود را بیان کنم یا نه، ولی تصور کن میان بوی کتاب، بوی باران، منظرهای سرسبز، زیر درخت بید مجنونی کهنسال، مزهی چای عطری گیلان، بوی کیکهای پرتقالی عصرگاهی و میان همصحبتیهای گاه و بیگاه و میان تمام دوبیتیها و اشعار شعرا، باز هم برق موجی از غم میان چشمان دیده میشود.
گاهی خود آدمی هم تمام روز را صبر میکند به امید شب و ماه آسمان و ستارگان تا خود و غمش در گوشهای دنج بنشینند و ساعتها اختلاط کنند.
دوست عزیزم، اگرچه این غم در وجودمان ریشه کرده، اما عزیز است. نباشد، زندگی رنگ میبازد؛ گویی چیزی را گم کردهام و حواسم نبوده است و باز در جیب سوراخشدهام گذاشتمش. خودم هم نمیدانم چگونه توصیف کنم تا این حجم از تناقضات و درد و رنج را بیان کنم. شاید آدمی دیوانه به نظر برسم و باکی نیست. آدمی که بیشتر از سن خود بفهمد و تجربههای بیموقع داشته باشد، همین است دیگر. دیوانگی هم عالمی دارد.
و در نهایت، امید است همیشه حالت خوب باشد و زندگیات بوی بهارنارنج و کتابهای شعر تازه خریدهشده بدهد؛ همانقدر خوشایند و زیبا، جانان.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب