ساعت: ۰۰:۰۳
برای: کسی که میخواند ... !
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
این نامه را برای کسانی مینویسم که میخوانند .
فقط این برام اولویت دارد که کسی این نامه را میخواند و این نوشتهی در حصار کلمات ، شنیده میشود .
من تنها هستم .
تنها هستم نه به معنی اینکه هیچ کس را ندارم ...
به معنی اینکه در میان تمام کسانی که دارم تنها هستم ؛ یا به عبارت بهتر و معروف " تو به تنهایی ، تنهایی و من در ازدحام آدم ها تنهام "
دوست دارم این تنهایی من شنیده شود ، اما به دست کسانی که مرا نمیشناسند و نام من پنهان میماند .
از جار زدن تنهاییام متنفرم .
اینکه اطرافیانم بفهمند من تنها هستم بدم میآید .
که فکر کنند اگر نباشند من لنگ میمانم ....
هرگز
نمیخواهم چنین فکری کنند ...
از نظر خودم این تفکر مرا ضعیف و شکننده جلوه میدهد و اصلا این مورد را دوست ندارم .
برای این موضوع چارهای اندیشیدم که زشت و بد است ولی جز این راه حلی ندارم ....
اینکه پیش باقی ، خود را انسانی معرفی کنم که با دور و برش شلوغ است و هیچ نیازی به آن طرف مقابل ندارد .
اینکه اگر آن شخص نباشد من اصلا تنها نمیشوم و نمیتواند با رفتنش مرا آزار دهد
اما حقیقت چیز دیگریست
که دقیقا آن شخص نباشد من اذیت میشوم .
برود ، من آزار میبینم .
و نمیخواهم برود و این را هم نمیخواهم که بفهمد وابستهاش هستم ....
این شخص میتواند هر کس باشد .....
همسر ، معشوقه ، دوست ، فامیل ، خانواده ، آشنا ، همکار ، همکلاسی ، یا هر کس دیگری .
و همین تظاهر به وابسته نبودن به آنها باعث میشود که واقعا اطرافم را نگاه کنم و کسی را نبینم و خود را تنها بخوانم .
و حالا نه دوستی ، نه آدم مورد اعتمادی ، نه معشوقهای ، نه کس خاصی .....
نمیدانم متوجه میشوید یا خیر ؛
به هر حال
من اکنون آدمی تنها و دروغگو هستم ....
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب