تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: زری
مشکل ما همین است زری جان
مشکل ما این است بیشتر از سن خود میفهمیم .....
من میتوانستم تمام دق و دلی ام را سر پدر خالی کنم که چرا پول کمی به من داد ... اما خب او هم ندارد ....
این صبر ماست که ما را در این تنگنا ها میسازد ....
دیگر هیچ چیز مانند سابق نیست
حتی کنکور دادن و آینده ساختن :)
و میدانی چه چیزی آدم را نابود میکند ؟ که مبادا ، مبادا ، اگر نتیجه نگیرم چه ؟ با چه روی به صورت پدر نگاه کنم ؟
گویند قادر مطلق به اندازه توان هر کس به او رنج میدهد .... شاید توان ما ورای حد تصور است ! و این توان خودش توانایی ماورایی باشد :)
زری عزیزم
دایی ناپلئون شاید خیلی پیش خداوند عزیز نباشد ، شاید سرشار از گناه باشد .... اما اگر او بپذیرد دعای مرا ، اجابت کند میان تمام خواسته هایم این یک خواسته به خصوص را ، از او طالب سلامتی مادرت میشوم ..... از صمیم قلبم این را میخواهم که تنها کاری است که در این فاصله میتوانم برایت انجام دهم عزیز جان ....
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1215
127
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۹ برای: دایی جان ناپلئون این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… عزیزکم ....کاش میتونستم لحظه ای کنارت بشینم تا باهم گریه کنیم. منم تو همون سن تو هستم تو همین شرایط. اتفاقا امروز به پدرم زنگ زدم،مادرو مدرم ی مدته که به شیراز رفتن…