تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: منِ قبلی
خستمه. کلی راه نرفته دارم. کلی کار نکرده دارم. ولی انگار هیچ وقتی هم ندارم. همه میگن برو اول جوونی ات هست اما چه جوونی؟ چه راهی؟ چه زندگی؟
حس میکنم کل راه اشتباه اومدم. انگار تجربه هام و کارام اشتباهه. نمیدونم چی شد که اینطوری شد.
تقصیر گردونه روزگار، جبر جغرافیا، زمانه، تاریخ یا هر چیزی.
فقط میدونم دلم نمیخواست اینطوری باشه. انگار هیچی باب میلم نیست.
دلم تنگه برای چیزای که هنو هم نیستن.
فقط یه بار تو زندگیم دلم میخواد بگم "عه دیدی شد"
ولی انگار زمان، زمان نشدن هاست. اتفاق نیفتادن ها. بعد فکر میکنن با گفتن یه جمله :"حتماً یه حکمتی داشته" قراره دیگه بهش فکر نکنم. شاید نه حکمتی نه خیری صرفا یه چیزی نشده.
حتی قلمم هم داره کج و کوله میره، خودشم نمیدونه چی میخواد فقط میدونه چی نمی خواد.نمی دونه دنبال چی می گرده فقط میدونه دنبال چی نمیگرده.
شاید روح من دنبال نشدن،نیستی و پوچه.
شاید ذات من همین بود یه اشتباه.
امضا: هانا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #702
318
- 💔 9
- ❤ 1
- 🕊 1