تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: آهو خانم
سلام آهو خانم ،
نامه ات رو دیر دیدم ... شاید این حرف ها وقتی داشتی این نامه رو میفرستادی بیشتر برات تسکین میبودن .
من تو رو نمیشناسم. نمیدونم چند سالته، کجایی، چه شکلی میخندی یا حتی فردای این نامه قراره چه اتفاقی برات بیفته. فقط این نامه رو خوندم و دلم نیومد بیجواب از کنارش رد بشم.
متاسفم بابت شرایطی که تجربه کردی ..
کاش بودم اون موقع بغلت میکردم .
من نمیتونم کاری برات بکنم ولی میتونم از همین فاصله بهت بگم: اون چهار دقیقه، اون عکس، اون دعوا و حتی اون شب بد، آخر داستان تو نیستند. سخت میگذره ، اونقدری سخت که تا مرز پودر شدن استخون هات میری ولی تهش صبح میشه این شب و میگذره این غم ها...
ابن یمین میگه :
« ای دل غمِ جهان مخور، این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر، این نیز بگذرد»
امیدوارم الان که اینو میخونی برات گذشته باشه و حالت بهتر باشه:)☁️🩵🫂
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #698
207
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: مامان این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان. همه درد و رنج رو همون بعدازظهر…
- ❤ 3