ساعت: ۰۲:۴۱
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
شب به خیر هوریا
امیدوارم خوب باشی
منم خوبم ممنون و همچنین خوشحالم که دوباره نامه ی تو رو میخونم
در مورد انتظار میدونم چی میگی. بیشتر وقتا خوشایند نیست ولی به نظر من اگه خیلی طولانی نباشه و آخرش خوش باشه، لذت اون اتفاق رو بیشتر میکنه و باعث میشه اون واسه مون تجربه ی عمیق تری بشه.
بنابراین اصلا نیاز به عذرخواهی نبود و از نظر من هیچ اشکالی نداره که نامه ت دیر رسید.
در مورد شباهتمون، آره واسه منم خیلی جالبه. از این نظر خیلی جالبه که بین همه ی اعضای اینجا، تو انگار بیشترین ارتباط رو با نامه های من برقرار کرده بودی و هر بار که اینجا تعطیل و دوباره باز شد، کسی بودی که برای من نامه نوشتی و سراغِ نامه های منو گرفتی و حالا که باهات بیشتر حرف زدم، میبینم این اشتراکات و شباهت بینمون هست. خوشم اومد که میخوای فریدون سه پسر داشت رو بخونی. منم باید شروع کنم بخونمش. مخصوصاً که پاییز نزدیکه و شباش جون میده واسه کتاب خوندن. البته روزاش هم خیلی کیف میده اگه آدم با یه فلاسک چای، بره تو یه پارکِ خلوت بشینه روی یه نیمکت چوبی وسط برگ ریزونا و کتاب بخونه. ولی من تموم روزا سر کارم و نمیرسم این کارو بکنم.
کتابو که خوندیم خوشحال میشم در موردش با هم حرف بزنیم.
داستان اسمم😊
سال قبل از تولد من تو شهرمون یه نفر به نام یحی به جرم قاچاق تریاک اعدام میشه. این یحیی خیلی زرنگ، شجاع و جسور و دلاور بوده. اون موقع واسه جوونا یه قهرمان بوده و پدر من هم خیلی ازش خوشش میومده.
بالای ایوون خونه ی قدیمی ما هم یه تابلوی آهنی کوچیک آبی رنگ بود که از روزی که اون خونه رو ساخته بودن، زده بودنش اونجا. یعنی وقتی که پدرم هم بچه بوده.
هنوزم همون جاست.
روش با خط نستعلیق نوشته شده یا قمر بنی هاشم.
من به دنیا میام. پدرم میره ثبت احوال که اسم منو بذاره یحیی. کارمند ثبت احوال میگه نمیشه یحیی بذارید.
پدرم: چرا؟
کارمند: یه قانون اومده که اسامی یهودی و مسیحی نمیشه بذارید و فقط اسم اسلامی.
پدرم میگه خب بنویس هاشم.
بعدها گفت اون لحظه یاد اون تابلوی ایوون خونه افتادم و یهو فکر کردم هاشم اسم خوبیه.
اینم بگم بخندی
یکی از همشهری های ما خیلی عشق جنگ و رزم بوده، میره ثبت احوال میگه اسم بچه ی منو بذار مغول.(میخواسته پسرش جنگی و زرنگ بشه)
میگن مغول که نمیشه!!!!
میگه چرا نمیشه؟
میگن خب مغول اصلا اسم پسر نیست. اسم یه قوم بوده.
میگه خب بذار چنگیز😅
و در مورد عشق، تا نیست اصل نیست هوریا. یعنی تا وقتی عاشق نشدی ولی وقتی آدم عاشق بشه دیگه عشق میشه اصل زندگیش. خیلی مهم و جدی میشه. تو هم آره شاید وقتی اونی بیاد که دروازه های دلتو بشکنه و وارد بشه، ذهنیتت خیلی تغییر کنه.
البته من نمیدونم چرا از بچگی به عشق فکر میکردم!! اولین بار که عاشق شدم، هفت سالم بود و تا هجده سالگی عاشق اون دختر بودم🙃
شاید زود بوده ولی خب واقعا عشق نه سن و سال میشناسه نه جنسیت.
چند شب پیش یه دختر اینجا از علاقه و عشقش به دوستش که اون هم دختر بود، گفت و شاید خیلیا فکر کنن که اون عشق نیست و درکش سخت باشه ولی نه اونم عشقه و در عین پیچیدگی خیلی ساده ست. انسانی انسان دیگه ای رو دیوونه وار دوست داره. همینقدر ساده.
ولی من باهات موافقم. مراقب قلب خود بودن و در مورد سپردنش به کسی، سخت گیر بودن، یعنی کاری که تو داری میکنی، کار خیلی درستیه.
نامه م خیلی طولانی شد. امیدوارم خسته ت نکرده باشم.
خوب باشی☘
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب