ساعت: ۰۲:۱۹
برای: اِبهام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
بنام او که هم غم از اوست و هم شادی
انسانی آن سوی نامه، از دردش نِمود یادی
گفت از سنگینی غم بر شانه ها و خزانِ در راه
تا دلشکستگی از رهائی و قضاوتِ گاه و بیگاه
دوست غمگین و خستهجان من، سلام
ای همدرد روز های سنگین خویشتن، سلام
سخنی چند بشنو ز من، ز یک غریبِ آشنا
به یادگار بگیر اینها را، ز یک غمین چشم به راه
گَرَت هنوز اشک به دیده داری و غم به دل
اینان دارند نشان از بودنت بهخوشی بوی هِل
گوش مگیر بدان که غمت ناچیز شمارد
غم تو، غم توست و برایت حرمتها دارد
دلِ غریبت هر دم که میوزد باد
نیک ریشه میدواند، این را مَبَر از یاد
چون قاصدکی، پروازان زین سو بدان سو
رها باش و جهیدن برگزین، به مانند یک آهو
درکت میکنم که هر که از راه رسید
زخمی بر دلت نهاد و به تندی جهید
ارزش تو بیش ز آن است که تسلیم شوی
برخیز و بازگرد به زندگی، مانند شیری قوی
از میان همان شکاف های غم چکهکنان
به بیرون آی و شکوفا شو، ای بار گران
غم تو، ریشه توست، نیک آن را دریاب
باور کن همدرد من، رُشدی در آنست، ناب
پ.ن: همچنان که در هاله ای از ابهام این چند بیت ناچیز را میسرایم، غم و حس سنگینی بر شانه هایت و قلبت را چنان حس میکنم؛ گویی همان شب را برایم زنده میکند که انگار کوهی بر دلم سنگینی میکند؛ همانگاه که آن اتفاق افتاد.
رها باش دوستِ غمین من، نمیدانیم از کجا آمده و به کجا میرویم؛ اما از میان شکاف های درونت که نشان از شکستگی تو میدهد، چنان سبز و خرم به برون خواهی آمد که از آنان معنایی برای خود خواهی یافت و ارزش حقیقی تو را که همیشه با توست را سرانجام نشانت خواهد داد.
امیدوارم این واژگان، مرهمی باشد «هر چند ناچیز و ناقابل» بر دلِ غریبت که بتوانی صبح را هر چه بهتر و قویتر از قبل بهبینی.
آرزوی دلی شاد و رنگارنگ همواره برایت دارم.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب