تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: دل غریبم
راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه شکوفهی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم چرا از رها شدنها، از قضاوتها و طعنهها خسته شدم و شکستم. انگار به هیچ جایی تعلق ندارم، مثل قاصدکی توی باد. گاهی فرود میام میون حیاط خونهای، خاطرهای توی خوشم زمزمه میشه و بعد دوباره به دست باد سپرده میشم. چه کنم که این دل شرحهشرحه شده و از بینش غم میچکه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #687
229
- ❤ 2
- 👍 1