ساعت: ۰۰:۱۲
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم.
علیرغم توصیف قشنگی که از انتظار داشتین انتظار منو پژمرده میکنه، نفسم رو میبره و مضطربم میکنه. انگار همش فکرکنم نکنه برای نامه یا صاحبش اتفاقی افتاده؟. راستش یکمی هم حق دارم توی جغرافیا و اقلیم ما هیچ خیری در انتظار نبوده و نیست ، از وقتی یادم میاد انتظار بوده و هنوزم هست و نتیجه انتظار سوگ های متوالی.
خوشحالم که عباس معروفی رو دوست دارید و اتفاقا من هم تازه میخوام فریدون سه پسر داشت رو بخونم.
حقیقتا هیچ شباهتی تاحالا انقدربرام جالب نبود خیلی عجیب نیست که انقدر شبیهیم اونم از راه دور؟
اگه مایل بودین خوشحال میشم داستان اسمتون رو بشنوم:)
پدرم مرد شجاعیه و مادرم صبور بههرحال حتما هر خانوم دیگهای جای مامان بود هم ناراحت میشد درگوشی بگم بهتون که من وقتی گزینه های روی میز مامان رو میشنوم بیشتر از هرتایم دیگه ای توی زندگی از شجاعت بابا ممنون میشم:)
به نظرم قسمت جالب و متفاوت ما اینجاست عشق برای شما اصل مطلبه و برای من حاشیهی مطلب.
انگار فکرمیکنم خوبه که باشه اما نه به هر قیمتی . البته من هم سختگیرم و هم حسابی خودم رو سفت و سخت نگه داشتم نمیدونم این حرفها وقتی پای یه آدم واقعی وسط باشه چطوری میشه:(
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب