ساعت: ۲۳:۰۶
برای: خالق آرامشم"🤍"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اینجا هوا هنوز گرمه، اما تن من یخ زده.
دقیقاً نمیدونم چی میخوام بنویسم. ممکنه جملههام پراکنده باشن، چون صرفاً دارم چیزی رو که توی ذهنمه بیان میکنم.
بقیه تصور میکنن من آدم فوقالعادهای هستم، اما این چیزی نیست که خودم فکر میکنم. برعکس، فکر میکنم پر از نقصم.
این به این معنی نیست که آدم بیاعتمادبهنفسی هستم. این پذیرفتن حقیقت درونمه. اگه با اسم عزتنفس، کاستیهام رو نپذیرم، چطور میتونم درستشون کنم؟ اگه نپذیرمشون، مغرور میشم؛ و آدمهای مغرور، آدمهای جالبی نیستن.
میدونم نقصهای زیادی دارم. پذیرفتمشون، اما برای درست کردنشون تلاشی نمیکنم و این آزاردهندهست.
خیلی وقته که ارادهای برای تلاش ندارم. میدونم از تنبلی نیست؛ انگار یه جایی لابهلای زخمهام عفونت کرده و کل زندگیمو داره میکشه.
قبلاً تمرکزم روی حفظ بقا بود، اما حالا دلم میخواد زندگیمو نجات بدم، نه فقط خودمو.
شاید چون میدونم تا وقتی زندگیم همینطوری باشه، مجبورم همیشه برای بقای خودم با آدمها و محرکهای مختلف بجنگم.
من دلم میخواست آدم بهتری باشم؛ فرزند بهتری باشم و بندهی بهتری باشم. همونی که وقتی نگاش کردی، با ذوق بگی: «هی، اونو میبینید؟ اون بندهی منه.»
اما الان به اندازهی کافی خوب نیستم. حداقل برای خودم راضیکننده نیستم؛ چه بسا برای تو.
دنبال راضی کردن دیگران نیستم، چون راضی کردنشون خیلی سخته؛ خودت که بهتر میدونی.
اونا همیشه بیشتر میخوان. هیچوقت قانع نمیشن. ازت توقع و انتظاراتی دارن که اگه تو از اونا داشته باشی، دورت میندازنت؛ تو که بهتر میدونی.
فقط میبینم شاید آدمهای کمی توی دنیا هنوز دوستت داشته باشن. میبینم دیگه کسی تو رو نمیخواد. میبینم ازت ناامید شدن.
فقط میخوام بدونی، اگه حتی دیگه هیچکس تو رو نخواد، من میخوامت.
من هستم. من میمونم.
حتی اگه بندهی خوبی نباشم، تا تهش بهت باور دارم و به دوست داشتنت ادامه میدم.
فقط نمیدونم چطور دوباره شروع کنم....
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب