تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: ماه
داخل جادهام.
شهری که در اون بودم رو دارم رها میکنم و میرم به سمت خانه. خانه، محل توقف موقت، چهاردیواری که من رو شنیده یا هر اسم دیگه ای که میخوای بزار.
میدونی...من همیشه رها کردم
همه چیز و همه کس رو.
میدونی،خوب هم میدونی.
میدونی که چه استعدادی در این موضوع دارم و چقدر میتونم بی رحم باشم و پا رو دل بقیه بزارم.
و من هم میدونم که تو، کارمای منی.
به هرحال جواب اون همه بدی رو گاهی باید بدم،نه؟
نه که بگم از بدی هایی که کردم پشیمونم، نه.
ولی خب، حالا اینجاییم.
منی که همچنان به رها کردن ادامه میدم
و تویی که همچنان به لمس قلبم و خونی کردنش ادامه میدی..
به نظر منصفانه میاد، نه؟
هر اتفاقی که سرم میاد،
هر اتفاقی که سر بقیه میارم،
همش منصفانه به نظر میاد و هست.
خیلی پراکنده و بهم ریخته جمله ها رو میزارم کنار هم ...ولی خب همینکه هست! تو، متاسفانه من رو همینجوری قبول کردی و 'میفهمی' .
دردناک ماجرا همینجاست که تو من رو میفهمی وقتی هیچکس و تکرار میکنم، هیچکس نمیفهمه.
و دقیقا کاری رو انجام میدی که نباید؛
قلبم رو لمس میکنی.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #659
168
- 😢 2