ساعت: ۰۴:۱۵
برای: اردک سبزیخوار
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
این نامه را ۹ فروردین ۱۴۰۱ نوشته ام.
فکر میکنم این اولین و آخرین نامهای باشد که برایت مینویسم.
ممکن است کمی طولانی باشد. یا شاید اصلا نامهام را نخوانی و همان اول بیاندازی دور.
رفاقتمان از اواخر دی یا اوایل بهمن سال نود و نه شروع شد؛ بهم پیام دادی تا یک رمان ترسناک برایت بفرستم، هنوز نام رمان را به یاد دارم "موجوداتی به نام از ما بهترون" درباره یک نویسنده بود که رمانهای ترسناک مینوشت.
منهم آن موقع دوست داشتم نویسندهی داستانهای ترسناک شوم و قدرت تخیل بالایی داشتم.
یادت است میخواستیم رمان ترسناک بنویسیم؟
یک مقدارش را هم نوشتیم!
هروقت دربارهاش حرف میزدیم آن را ترسا صدا میزدیم چون شخصیت اصلیاش بود.
تو میگفتی تِرسا ولی من میگفتم تُرسا تا آخر هم نفهمیدیم کدام درست است.
چهارده بهمن نود و نه این رمان را میخواستیم بنویسیم.
یادت است در اولین خیالمان در یک خوابگاه زندگی میکردیم؟
یک عکس برایت فرستادم که ساختمان بزرگ چند طبقه بود؛ من طبقه بالایی زندگی میکردم تو طبقه پایینی، ملافه را به پایهی تخت میبستم و از طریق آن به اتاق تو میآمدم زیرا اگر از راه در میآمدم نگهبان مرا میدید و برایم بد میشد.
بیست و یک اسفند نود و نه بود.
دومین خیالمان هم دختران جنگیر بود، من هنوز هم دوست دارم جنگیر بشوم.
دو روز بعد خیال اولمان یعنی تاریخ بیست و سه اسفند نود و نه بود.
همه خیالهایمان قرار بود رمان یا داستان بشوند اما نشدند!
یادم است جلد دختران جنگیر را خودم طراحی کردم و هنوز هم دارم؛ آن عکسی را که خیال اول برایت فرستادم را هم دارم.
جن عزیز را میدانم هنوز به یاد داری و من هنوز هم بعضی مواقع حس اش میکنم.
یادت است میخواستی دکتر بشوی؟ اما حالا تغییر عقیده دادهای و میخواهی وکیل بشوی یا هر شغلی که پول خوبی داخلش باشد ولی من میگویم دکتر بشو چون هم استعدادش را داری هم لیاقتش را.
من دوست داشتم باستانشناس بشوم و در دانشگاه تاریخ را به داشجوهایم درس بدم طوری که حوصلهیشان سر نرود.
هنوز هم میخواهم دبیر یا استاد دانشگاه بشوم.
یادت است یک روز به شوخی بهت گفتم استاد دانشگاه شدهام؟
و برایت در برنامه شاد پخشزنده گذاشتم؟ مقنعه و مانتو پوشیده بودم.
رمضان پارسال را یادت است؟
صبح وقتی همه خواب بودند و آفتاب زده بود بیرون میرفتیم پشتبام؟
امسال پدرم پلههارا کنده است و نمیتوانم بروم پشتبام.
یادت است سوار دوچرخه میشدم؟ یکدفعه یک سوسک را زیر گرفته بودم له شده بود و عکسش را برایت فرستادم؟
من هنوز هم نتوانستهام ترس از حشراتت بهخصوص ترس از سوسک را درک کنم.
اصل کاری را یادم رفت!
سایان را به یاد داری؟ شخصیت خیالمان که پسر بود اما بعد فهمیدیم اسم دختر است. آنموقع خورد تو ذوقم اما بعدش کلی خندیدم. این خیال را تا سه چهار ماه پیش ادامه میدادیم محال است یادت نباشد!
یا در مدرسه سرکلاس وقتی با شیطنت نگاهت میکردم و چشمک میزدم بهت با حرص نگام میکردی و تهدیدم میکردی با دفترت که میزنی تو سرم و بعد خجالت میکشیدی و نگاهم نمیکردی یا سر کلاس فارسی کاغذ ردوبدل میکردیم!
و تا سه چهار شب پیش منتطر بودیم دوباره مدرسه باز بشود و سر کلاس فارسی کاغذ بازی بکنیم.
اما چه بلایی سر رفاقتمان آمد؟
دوشب پیش برایت سوسیس درست کردنم را تعریف کردم و وقتی که منحرف میشدم را برایت میگفتم اما تو فقط در جواب پیامهای رگباریام یک شکلک خنده خالی فرستاده بودی بدون هیچ حرف یا توضیحی!
چندتا پیام دیگر برایت فرستادم اما با اینکه آنلاین بودی دیر پیامم را سین کردی و بازم یک شکلک خنده خالی فرستادی
چندبار این کار تکرار شد تا
اینکه دیگر تکرار نشد و شاید همه چیز تمام شد.
امضا: بیب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب