تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۵۷
برای: برای آنکه باید میبود اما نیست
سلام قرار بود این یکسال(از ۱۹بهمن به بعد) بهترین سال زندگیم باشه اما نشد هیچگونه نشد.
اصلا نمیشد که بشه من الکی امید واهی داشتم
میدونی داره یکسال میشه و من اینجوریم که چرا هیچی نشد چرا!
انگار زمان نمیگذره و ثانیه های سپری نمیشن انگار من موندم و یک جهانی که داره دور سرم میچرخه.نمیدونم باید کدوم سمت برم باد از کدوم سمت میاد نمیدونم
در یک جهانی از نمیدونم ها گیر افتاده ام
ایکاش بودی شانه ات بود دست هاست بود حرف هایت بود
اما نبستی و من میان این منجلاب تنها مانده ام
نمیدانم چه کنم عزیزم
نمیدانم
گوییی انسانی از نسل غار نشینان هستم که به این جهان امده. همه رفتار این نسل از بشر برایم شوکه اورست کارهایشان حرف هایشان
چگونه توانستند اینقدر نفرت انگیز شوند.
چگونه از عهده این کار خبیس برآمدند
چرا اینگونه شده اند که هر روز کمتر دلم میخواد کسی را در زندگی ام راه دهم هر روز حصاری محکم تر دور خودم میکشم مبدا گل نازک درونم چیده شود یا به سبب افت از بین رود
بشر چرا اینگونه شد؟
امضا: ماری میلر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1206
159
- 💔 3