ساعت: ۱۹:۱۶
برای: شما دوست عزیز ؛
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تا به حال شده دلتان برای خودتان بسوزد ؟
امروز این اتفاق برای من افتاد ...
قبل تر هم افتاده بود اما امروز به شدت اذیت کننده بود .
من دوست صمیمی غیر از خدایم ندارم که برایش درد و دل کنم و شکوه و گلایه تمام دنیا را به پیشش ببرم .... او همه چیز را میداند ؛ اما خواستم که شما هم بدانید .
امروز به قصد خرید کتب کنکور به خرید رفتم . بودجه ام خیلی کم بود . پدر گفت این ماه دستم خالی است . منم چک و چانه نزدم . خدا رساند . یک گرم گردنبند نقره فروختم و مقدار کمی هم پس انداز داشتم . آنها را هم به بودجه کمی که پدر داد اضافه کردم .
کم روی کم هنوز کم بود .....
چشمتان روز بد نبیند
قیمت های کتاب ها را که دیدم نزدیک بود جان از جانم به در شود .
بخشی از کتاب ها را با همان بودجه کم در ماه پیش خریده بودم و راضی هم بودم ... اما این ماه ....
تمامی قیمت ها وحشتناک بود .
قیمت گرفتم .... از چند جا ، هر کدام همان قیمت قبلی را میگفت .....
باورتان میشود ؟ در خیابان کمرم از شدت این شرایط خم شد و روی پله خانهای بر زمین نشستم و به زمین و زمان ناله میکردم .....
نیم ساعتی به همین روال گذشت ...
دیگر کاسه چه کنم را شکستم و برخواستم .
با رفتن پیش این فروشنده و آن فروشنده و منت کشیدن برای مقداری تخفیف بالاخره توانستم یک کتاب بگیرم .... و مقداری پس اندازم هم توانست کتاب چاپ چند سال پیش را بگیرد .
ولی خب
هیچ چیز آن طور نبود که میخواستم ....
در راه برگشت به خانه چشمانم پر از اشک شد .... چرا این وضعیت ؟ چرا دغدغه من ؟ چرا در این سن ؟
به خانه که رسیدم مانند بمبی منفجر شدم و شکایت را به پیش مادر بردم .... او سکوت کرد و فقط گوش داد ... کجا دلم برای خودم سوخت ؟ در این سن برای قیمت و نبودن پول و این وضعیت طوری گریه کردم که تا به حال برایش گریه نکرده بودم ......
دلم برای خودم سوخت
سوخت ...:)
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب