تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۴۹
برای: من
امشب که اینو مینویسم اشک هام از روی گونه هام سُر میخورن قلبم درد میکنه از غم و غصه ای که توش جمع شده امشب بین همه کسایی که توی این خونه هستن من تنهام با قلبی خون و پر از درد قلبم تیکه تیکه شده، جسمی برام نمونده؛
جنازمو از امروز به فردا میکشم ولی اونا حتی با خاکستری که ازم مونده هم بازی میکنن هیشکی عمق دردمو نمیدونه هیشکی نمیدونه وقتی تو سنی که باید پر از ذوق و خوشحالی باشی ولی بجاش انقدر نگرانی و ترس داشته باشی، چقدر درد داره.
هر روز دنبال کوچکترین نخ برای وصل شدن به زندگی باشی ولی اونا حتی همینو هم ازت بگیرن، با کلی ذوقی که خودت بزور بدستش آوردی، چیزی رو بخوای و تهش اونا ذوقتو کور کنن و همه چیو برات سخت تر کنن.
مشکل از جایی شروع شد که بیشتر از چیزی که باید همه چیو درک کردمو فهمیدم، فهمیدن درد داره مخصوصا وقتی کاری از دستت برنیاد.
من میترسم، من از آینده میترسم، از چیزی که حتی نمیدونم وجود داره یا نه میترسم میدونی چقدر ترسناکه وقتی به زندگی الانت فکر کنی و بفهمی که آیندت فقط به یک چیز وابستت؟
من تنهام، ی دختر کوچولوی ترسیده بی پناه که درد میکشه و کسی نمیدونه چقدر و چرا.
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #655
177
- 🕊 1
- 💔 1