ساعت: ۰۲:۲۸
برای: یونآ
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
زیاد اهل کتاب خواندن نیستم، ولی سعی میکنم بخوانم. منظورم آثاری از داستایوفسکی، کافکا، دازای یا حتی صادق هدایت نیست؛ کتابهای فانتزی هم چندان مورد پسندم قرار نمیگیرند. گمان میکنم هرچه نظرم را جلب کند میخوانم، نه آنچه صرفاً مطابق سلیقهی مردم عامه باشد.
اواخر، به کتابی رندوم برخوردم به نام «دوستِ بازیافته»، اثر فرد اولمن، یا همان Reunion. کتابی تقریباً صدصفحهای که میشود در یک روز تمامش کرد؛ اما افسوس که بعضی کتابها، بجای تمام شدن تو را تمام میکنند.
داستان دربارهی دو پسر نوجوان، هانس و کُنرادین، و دوستی میان آنها در آلمانِ پیش از جنگ جهانی دوم است؛ دوستیای که میان تفاوتهای مذهبی و اجتماعیشان شکل میگیرد و رفتهرفته، زیر سایهی سنگین نازیسم، رنگ دیگری به خود میگیرد. گویی تاریخ، آرام و بیصدا، وارد زندگی دو پسر میشود و چیزهایی را از آنها میگیرد که تا پیش از آن، حتی تصور از دست دادنشان را هم نمیکردند.
در حین خواندن داستان، بارها خودم را در هانس، آن پسر یهودی، دیدم. شاید حتی تنها ذرهای از شرایطمان به یکدیگر شبیه باشد، مانند رفتار هایی که دیگران در برابر او در اواخر داستان میکردن اما همین ذره برای آنکه بتوانم بعضی از احساساتش را بفهمم کافی بود. گاهی چنان خودم را در او پیدا میکردم که گویی میان سطرهای کتاب، بخشی از خودم را جا گذاشتهام.
از طرفی، چندین بار هنگام خواندنِ کتاب به کُنرادین، همان دوست اشرافزادهی هانس، لقبهای ناپسندی دادم؛ زیرا گمان میکنم هرگز نتوانم شخصیتی چون او را بهتمامی درک کنم؛ پسری آرام و مهربان، اما سرد و مقید به خاندان و جایگاه خویش، که ناگزیر بود در بسیاری از اوقات مطابق میل خانواده و کشورش رفتار کند. گویی میان خواست دل خویش و آنچه از او انتظار میرفت، گرفتار مانده بود. با این حال، هرچه بیشتر پیش رفتم، زمان بیشتری را به اندیشیدن دربارهی شخصیت وی گذراندم؛ بهخصوص پس از آن پایان اندوهبار، که بیش از پیش مرا در فکر او فرو برد.
اما شاید جالبترین نکته برای من، خودِ فرد اولمن بود. نویسندهای که تنها نویسنده نبود؛ وکیل و نقاش هم بود. شاید کسی که سالها عادت داشته جهانِ درونش را بر بومی کوچک جای دهد، بهتر از هرکس بداند چگونه جهانی کامل را در فضایی اندک جا بدهد. گویی اینبار بهجای رنگ و قلممو، کلمات را برداشته و همان تصاویر را بر صفحات کتاب کشیده است؛ به همین دلیل شاید بتوان فهمید چگونه چنین داستانی با این حجم از احساس، تنها در حدود صد صفحه جای گرفته است.
از طرفی، این داستان چندان هم از زندگی خود اولمن دور نیست. او یهودی بود و پس از قدرت گرفتن نازیها آلمان را ترک کرد؛ بنابراین چهبسا بخشی از آنچه در داستان میخوانیم، انعکاس خاطرات و تجربههای خودش باشد. شاید همین است که فضای کتاب را تا این اندازه واقعی میکند؛ انگار نویسنده تنها داستانی را روایت نکرده، بلکه تکهای از جهانی را که خودش دیده، دوباره به کلمات سپرده است.
راستی، از این کتاب یک فیلم هم در سال ۱۹۸۹ ساخته شده(هرچند درهیچ جا نیست ) یک انیمهی کوتاه پنجدقیقهای هم ظاهراً در سال ۲۰۲۵ ساخته شده که در یوتیوب قرار گرفته که خودم با دیدن همین ۵ دقیقه به دنبال کتاب رفتم.
تکه ای از کتاب:[در آغاز جرئت نمیکردم دست به کار بشوم و چیزی بنویسم، چون بیپول بودم، اما اکنون که پولدار شده ام، جرئت نمیکنم چیزی بنویسم چون میترسم نتوانم.]
امضا: میخائیل
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب