تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: خواب زده
او هم درد است و هم درمان
آفت جان است و نیز جان جانان
میدانی رفیق، شاید ذهن ما هنوز نفهمیده آن که روزی آرام جان بوده، حال آفت جان شده. تفاوت میان این دو را درک نکرده؛ یا شاید هم دل است و نه ذهن.
دل، ساده است؛ دل، کارش عشق و احساس است و خِرَد در کارش نیست.
دل هنوز آرام جان را میخواهد؛
اما ذهن فهمیده که او آفت جان شده است.
و ما میان جنگ دل و ذهن، احساس و منطق، میسوزیم.
روزی، دوای درد دل نزد یار بود؛
او شفای خود را درون یار میدید.
و حال که او خودِ درد شده،
نمیفهمد که این، آن نیست.
گذر زمان را بیخیال ...
زمان فقط درد را با درد جابجا میکند و چون قبلی کمرنگ میشود نامش را شفا و درمان گذارند.
گاه، گاهِ سوختن است: پس بیا تا بسوزیم که زندگی، دارِ سوخت و ساز است.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #649
292
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: سِپیم، غریب آشنا ای غریبِ آشنا، نمیدانم این رویا ها از کدام سرزمین میایند،از کجا نشئت میگیرند با آنکه حقیقت نیست،با آنکه وجود ندارد اما هربار رویایی از او میبینم سینه ام تیر میکشد نمیدانم این مرز باریک بین عشق و جنون…