ساعت: ۰۱:۵۲
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام هوریا
شبت به خیر
خوبی؟
نامه ت دیر رسید و من مجبور شدم چند شب منتظرش باشم🙃
ولی چه اشکال داره؟ منتظر نامه ی یه دوست بودن تو این دنیای ارتباطاتِ آنی، حس قشنگیه.
اتفاقا من همیشه فکر میکنم که قدیما که ارتباط آدما با نامه بوده، چقدر جالب و قشنگ بوده. مثلا من امروز یه نامه مینویسم و میفرستم و یکی دو هفته منتظر میمونم تا جوابش بیاد و همه ی اون مدت به اون نامه و اون آدم فکر میکنم.
مثلا روز اول فکر میکنم که الان نامه ی من تو صندوق پسته و مثلا سه روز دیگه که دوشنبه ست، مامور پست از صندوق برش میداره، دوشنبه فکر میکنم نامه م الان رفت تو اداره پست و یه مرحله به اون آدم نزدیک تر شد. بعد، چند روز فکر میکنم که الان نامه م تو راه شهر اونه و یا دیگه الان رسیده به شهرش و چیزی نمونده که به دستش برسه و... بعد به این فکر میکنم که وقتی نامه م دستش میرسه، چیکار میکنه؟ وقتی بازش میکنه و میخونه، چی تو ذهنش میگذره و اگه نامه م معطر باشه، عطرش چه حالی بهش میده و لبخندشو موقع خوندنش تصور میکنم و به لحظه ای فکر میکنم که میخواد جواب نامه م رو بنویسه و به کاغذی که برمیداره و خودکارش و کلمه ها و جمله ها و پاکتش و وقتی که لباس میپوشه که بره نامه رو پست کنه و هزار تا چیز ریز دیگه... تا روزی که بالاخره پستچی در بزنه و نامه ش رو بهم بده... چقدر ارتباطات عمیق تر و معنادارتر بوده!!! ولی حالا سرعت و امکانات دنیا، همه ی اینها رو تغییر داده و چه حیف...
منم نامه ت رو با لبخند خوندم!
به جز عاشق نشدنت، تو بقیه ی چیزایی که گفتی تقریبا شبیه همیم.
منم ادبیات ایران بویژه عباس معروفی رو خیلی دوست دارم ولی فقط سمفونی مردگان و سال بلوا رو خوندم. تازگیا نام تمام مردگان یحیی است و فریدون سه پسر داشت رو گرفتم که بخونم.
منم تو یه روز برفی دنیا اومدم و اسمم یه داستان با مزه داره...
پدرت خیلی مرد شجاعی بوده که تو این موضوع مهم مادرتو اینجوری غافلگیر کرده🙃
اما بریم سر اصل مطلب، عشق...
به نظر من اصلا بد نیست که تا حالا عاشق نشدی. اتفاقا خوبم هست. نمیدونم پیش نیومده یا تو مشکل پسندی ولی خوبه که آدم راحت دل به هر کسی نده و دلشو سالم نگه داره تا این اتفاق تو وقت درست و با آدم درستش براش بیافته.
تو براش خیلی وقت داری...
مراقب خودت باش
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب