ساعت: ۰۰:۴۴
برای: برای نفس های سخت خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم باید از کجای خودم شروع کنم
اما
سکوت دوباره شده تنها چیزی که برای ارائه دارم
وقتی نمیتونم لب هایم را از هم بزدایم و انعکاس صدایم را به بیرون روانه کنم
وقتی نمیتوانم دیگر مثل سابق افکار و احساساتم را به داستانی با تصویر هایی از احساس بدل کنم
دیگر چه میماند از من جز سکوت؟
سکوتی که بی طلب به سراغم میآید
اما انتخاب من سکوت نبود.
من مجبور به سکوت بودم.
من دیدم و نباید میدیدم، من شنیدم و نباید میشنیدم ،
من دوست داشتم و نباید دوست میداشتم ،
من میخواستم و نباید می خواستم و ...
من مجبور شدم دم نزنم
و کم کم کسی شدم
نمیتواند احساساتش را بیان کند
نمیتواند بگوید
من درحال مرگم، مرگ و خدایم در رقابتند در نزدیکی من
مرگ از رگ گردنم به من نزدیک تر است
و میگفتند خدا هم از رگ گردن به ادم نزدیک تر است
حالا کدام به من نزدیک ترند؟
افسردگی تنها کلمه ای ساده برای بیان حالی که نمیتوانم درکش کنم است
روز ها وقتی متوجه میشوم این بار هم نمردم و درحال بیدار شدنم
بیشتر چشم هایم را میبندم، ساعت های طولانی تری در جایم میخوابم
بدنم وا رفته تر از قبل شده و این عذابم میدهد
دوست داشتم ورزش کنم، اما از بیکاری اکسپلور اینستایم را رنده کرده ام
دستور پخت غذاهای زیادی را سیو کردم که هرگز درستش نخواهم کرد
آشپزی حس بسیار مطلوبی به من میداد اما حال حتی نمیتوانم از جایم برخیزم
کتاب های زیادی در لیستم برای خواندن هستند، اما پول هم مانند من تمام شده است و توانی برای خرید نیست
اما اگر پولی بود، میشد خواند؟ شاید با ان دنیا اخت میشدم و شاید تصور من با ان کتاب ها امیخته میشد
سریال ها فیلم هایی که منتظر بودم "کنکور لعنتی" تمام شود در لیست همچنان منتظرند
و اینده
همچنان منتظر است که برخیزم؟
بدون تلاش نشسته ام تا زندگی ام تغییر کند
بدون حرف زدن منتظرم جادویی برایم اتفاق بی افتد
این ادم تنبل است یا خسته و کلافه و بی حوصله؟
بدون تلاش و قدمی برای خود
میخواهد از این موقعیت لجن در بیاید؟
غار من زنگ زده است، لجنزار شده است، دیگر حتی صدایی در ان نمی اید
من از خود به خود تنها ترم
مگر میشود ادم بدون علاقه و حسی نسبت به چیزی زنده بماند؟
از دیدن آسمانی که مشتاقش یود خسته شود؟
موسیقی هایش را زیر یک دقیقه یک دقیقه عوض کند؟
بی قرار باشد؟
دوست داشته باشد بخندد اما نتواند؟
سوگ کنارش باشد؟
دوست داشتنی نباشد؟
کم اقبال در زندگی اش باشد؟
هیچکس او را نبیند؟
نتواند ارتباط زیادی در زندگی اش داشته باشد؟
نه دوست و رفیقی
نه خانوادهای که از حالش خبر داشته باشند؟ اگرم داشته باشند خود نظر میکنید که این خانواده ایرانی چه میکند با ادم؟
من با اضطراب زندگی میکنم، اضطراب ناشی از تروما
اضطراب ناشی از خانواده خود دوست اشنا
من با عصبانیت و خشمی زندگی میکنم که حد و اندازه ندارد، بی دلیل خشمگینم بی دلیل با عصبانیت حرف میزنم
اما نمیتوانم درد خود را بگویم
نمیخواهم فکر کنم اینده چه میشود؟ در این حکومت و این گشور اینده چه میشود؟ پدران ما سگ دو زدنند و این شد
ما با این فرسودگی چه سگ دویی بزنیم تا کمی از آن پدرانمان بهتر باشیم؟
حال میخواهم بمیرم، اما قولی داده ام و نمیتوانم ان را بشکنم.
اما نفس کشیدن برایم سخت از ازار دهنده اس
چه کنم؟
برای نفس کشیدن برای یک لحظه حس خوب چه کنم؟
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب