TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.78K subscribers
Post #638 133
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: برای خودم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

داشتم به منظره می‌نگریستم؛
لیوان چای را در دستانم زندانی کرده بودم؛ گرمایَش اندکی از سرمایی را که تا مغز استخوانم رخنه کرده بود، پس می‌زد. گویی تمام جهان در همان بخار آرامی خلاصه می‌شد که از دهانه‌ی لیوان برمی‌خاست.
بی‌آنکه صدایش بزنم، آمد.
نوازشی به نرمی دستان مادرم؛ آن روزها که هنوز کودک بودم و گونه‌هایم را با مهربانی لمس می‌کرد.
بوسه‌ای شبیه بوسه‌های او...
بوسه‌هایی که دیگر نیستند، اما گویی جهان هنوز خاطره‌شان را از یاد نبرده است.
دستی میان موهایم کشید و آن‌ها را آشفته‌تر از پیش کرد.
دوستش داشتم؛
دوست نداشتم سرانجامی داشته باشد.
انگار از همان چیزهایی بود که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتند؛ مثل بعضی نگاه‌ها، بعضی آدم‌ها، بعضی لحظه‌ها...
من خوبیِ آخرین‌بارها را خوب درک می‌کنم.
بی‌آنکه بدانم، آخرین‌بارهای بسیاری را از سر گذرانده‌ام؛ آخرین باری که دستی را فشردم، آخرین باری که صدایی را شنیدم، آخرین باری که کسی را همان‌گونه که بود دوست داشتم.
هیچ‌کدام را نفهمیدم،
فقط بعد از رفتنشان بود که فهمیدم دیگر خودِ سابق نیستم.
اما این بار...
این بار آشفتگی دیگری در میان بود؛ آشفتگی‌ای که با همه‌‌ی آن‌ها تفاوت داشت.
باد هنوز میان موهایم می‌چرخید، چای هنوز گرم بود، باران بوی خاک را از زمین بلند می‌کرد؛ جهان همان جهان بود
اما من...
گویا این بار، آخرین‌بارِ خودِ من از راه رسیده بود.
عجیب بود...
سال‌ها، در میان تمام این آخرین‌بارها، گمان می‌کردم تنها چیزی که انتظارش را می‌کشم، همین است؛ آخرین‌بارِ خودم.
فکر می‌کردم وقتی از راه برسد، همه‌چیز آرام می‌شود.
همه‌ی این خستگی‌ها، همه‌ی این انتظارها، همه‌ی این دردهای بی‌انتها.
اما وقتی سایه‌اش را بر شانه‌هایم حس کردم...
اندوهی آرام، بی‌آنکه بدانم از کجا آمده، تمام وجودم را گرفت.
انگار تمام این سال‌ها، آرزوی چیزی را داشتم که هرگز حقیقتش را نمی‌شناختم.
انگار سهم من از جهان، بیشتر دیدن بود تا داشتن؛ بیشتر از دست دادن بود تا ماندن... شاید برای همین بود که ذره‌ذره از هر آنچه دوستش داشتم دست کشیدم؛ تا جایی که آخرین‌بارِ خودم هم دیگر غریبه به نظر نمی‌رسید.
برای لحظه‌ای همه‌چیز همان بود؛
فقط چیزی در من، بی‌صدا از جای خود کنده شده بود.
قلپی از چای نوشیدم؛
گرمایَش در تنم دوید، اما به جایی که سرما لانه کرده بود، نرسید.
سرم را بالا آوردم
باد هنوز می‌وزید
انگار تنها چیزی در این جهان بود که می‌دانست چگونه بیاید، نوازش کند و بی‌آنکه قول ماندن بدهد، آرام از کنار آدم بگذرد.


امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🌚 1
More from @midnight_post
  1. Oct 13, 2026آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد… چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛ اما نامه‌هایی که هنوز در را…
  2. Oct 13, 2026تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۱ برای: مروارید مروارید عزیز نمیگویم میدانم چه کشیدی چون پذیر…
  3. Oct 13, 2026تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۰ برای: هر‌شخصی‌که‌بخونه. این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است……
  4. Oct 13, 2026تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۴ برای: برای او عزیز من عزیزترین من عزیزترین غریبه‌ی شیرین من…
  5. Oct 13, 2026تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۷ برای: برای طاقچه قلبم من هرشب میخواهم زود بخوابم،اما متاسفا…
  6. Oct 13, 2026تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۸ برای: برای:milad سلام. من هیچوقت نمیتونستم یک هفته بدون این…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →