تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
سلام عزیزترینم
حال و احوالت چطوره؟ خیلی وقته پیدات نیست! با خودت نمیگی وقتایی که نیستی یه نفر ممکنه تو تاریکی گم بشه؟
نورِ من! عزیزِ من! تا تو نباشی شبهای من صبح نمیشن. میشه فقط یه خبر از حالت بدی؟ یه لبخند کوتاه بهم بزنی...؟
یعنی نمیدونی چقدر دلم تنگه برات؟
بعضی شبا توی خواب از دلتنگی برات گریه میکنم و با چشمای خیس از اشک بیدار میشم.
گاهی خواب میبینم بهم میگی بدون من زندگیت قشنگ تره. عجب تراژدی دل آزاری میشه نه؟! زندگی من رو تو زیبا میکنی و زندگی تو رو رفتن من...؟
عزیزترینم، بهم بگو چی اذیتت میکنه؟
بگو چی آشفته ات کرده؟
بگو برای چی کمرنگی؟
بگو چرا طلوع نمیکنی آخه خورشیدِ من؟
اگه نمیخوای چیزی بگی دست کم مراقب عزیزِ دلِ من باش. آدم خیلی خوبیه. بعضی زمان ها کله خر می شه و بعضی دیگر خیلی حساس
اما کمِ کم یه نفر اینجا هست که تو نگاهش اون آدم بهترین مخلوق خداست
- از طرف دلتنگ، و کودکانه شیدای تو...
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #626
148
- ❤ 1