تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۳
برای: تویی که نمیدانم که هستی
به ساعت نگاه میکنم .
دقیقه ها میگذرند ؛ به این می اندیشم که اگر باتری را در بیاورم شاید عقربه های ساعت از کار بیوفتند، ولی آیا زمان نیز هم؟!
میدانم!
میدانم که شاید عقربه های ساعتِ رویِ دیوارِ اتاقِ من دیگر به چرخش ادامه ندهند؛
حتی اگر تارموی سفیدی که میان موهایم جا خوش میکنند را رنگ کنم؛
و با لبخند های ساختگی ، در آینه به خود نگاه کنم، چشم هایم را چه کنم؟!
چگونه این بی فروغی و درد را پنهان کنم؟
چشم هایم هر آنچه که سعی بر آن کردم که غم نبودن هایت را پنهان کنم ، برملا میکند!
هیچ یک از این ها حقیقت رفتن تورا پنهان نکرد.!
زندگی دروغ قشنگی است که باورش کردم.!!
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #601
199
- 💔 3