تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: سِپیم، غریب آشنا
غریبِ آشنا،
نامهات رسید؛
و چه غریب است که گاهی
آدم، دردِ خویش را در واژههای دیگری پیدا میکند.
گفتی هنوز گاهگاهی چشم به راهی،
و من چه بگویم که خود نیز
سالهاست میانِ «نخواهد آمد» و «شاید بیاید»
سرگردان ماندهام.
حتی نمیدانم عاشق چه کسی شده ام
آن کسی که آنطور مرا عزیز میدانست و آنطور از اینکه مرا از دست بدهد میترسید
یا آنکه بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت،مرا ول کرد میان آنهمه ابهام،سوال،که چرا؟نمیدانم
شاید دل، همان کودکِ لجوجی است
که هرچه عقل برایش از رفتن میگوید،
باز پشت پنجره میایستد
و به کوچهای خالی خیره میشود.
و چه میتوان کرد با دلی
که خودش بهتر از هر کسی میداند
بازگشتی در کار نیست،
اما هنوز هم
هر صدای قدمی را
به آمدنِ کسی شبیه میکند؟
شاید بعضی انتظارها
برای رسیدن نیستند؛
برای آناند که دل،
آخرین حرفِ نگفتهاش را
در سکوتِ شب، بارها مرور کند.
نامهات را نگه میدارم، غریبِ آشنا،
نه برای آنکه چشم به راه پاسخش بمانم،
برای آنکه یادم باشد
در این دارِ بیوفا،
یکبار کسی بود
که درد مرا، پیش از آنکه بگویم، فهمید
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #596
182
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۰ برای: خواب زده واژگانی چند به تو گویم، خواب زده آ داشته باش این درد دل ز یک غریبِ آشنا هنوز هم گاهگاهی چشم به انتظارم هر چند خشکیده چشمانم و اشک دیدهها هر از چندگاهی خود را چشم به راه مییابم حالی که میدانم نخواهد بازگشت،…
- ❤ 1
- 🕊 1