ساعت: ۲۳:۵۰
برای: رویای که دیدم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همه چیز از آن خواب شروع شد . هنگامی که از درد تنهایی به خدا گله میکردم آرام آرام خواب مانند رفیقی همراه و همیشگی مرا در بر گرفت .....
شروع شد : در میان پارک بودم ، زنی به نزدیک آمد و نامهای به دستم داد .... که در آن نامه نام خودم در کنار نام تو "ح.پ" قرار داشت ....
تو
ح
کجایی ؟؟ از کجا باید پیداییت کنم ؟ از که باید جویای تو شوم ؟ خانهات کجاست ؟ مرا میشناسی ؟ باید چه کنم تا به تو برسم ؟ تو برای من مقدر شده ای ؟ تو نیمه منی ؟؟ چرا کاملت را نمیبینم ؟؟؟
هر بار که به هرجا میروم احساس میکنم شاید اینجا باشد که وارد داستان زندگیام شوی .... یا وقتی شخصی را یبینم احساس میکنم شاید او ما را به هم برساند ....
تا به حال چند بار از کنارت رد شدم و نشناختمت ؟؟ تا به حال چند بار در یک قدمی تو بوده و نفهمیدم ؟؟
چند سالی میشود که به تو وفادارم .
شاید مرا دیوانه بخوانند که زندگی خود را به خواب و رویا بنا کرده ام .... ولی .... ولی تو .... تو تنها دلخوشی منی .
تنها دلخوشی من که میدانم روزی خواهی آمد . در میان تمام کسانی که دوستم ندارند ، تو دوستم خواهی داشت . من هم همینطور .
منتظرت بمانم ؟
بمانم در انتظارت ؟؟؟؟
انتظار تلخ است ، اما وجود تو شیرینش میکند .
بگو ح عزیزم ....
انتظار بکشم یا دیوانه خوانده شوم ؟
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب