تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۱۳
برای: سِدی
به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست کودک گریون رو بگیری و بکوشینیش از دل تاریکی تو روشنایی و با واقعیتی که هستی و سختیا مواجهش کنی اونجاست که به ی سطح دیدگاه دیگه از زندگی میرسی ولی متاسفانه من انقدر قدرت ندارم بتونم از دل تاریکی بکشونمش تو روشنایی....
قویی؟؟؟واژه جالبیه و قابل تامل ولی تا کی اخرش که چی ما تمام زندگیمون ادای قوی بودن دراوردیم اگه حال الانمون قوی بودن نیست پس چیه؟؟
نمیدونم فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد تنهایی از پس همه چی بربیام
امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #572
167
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۰۰ برای: حس خاموش عزیزدلم، میدونم سخته، برای همه سخته، اما واقعا میخوای تسلیم بشی؟؟ دختر کوچولوی درونت رو بکشی؟ بنظرت این ترسناک نیست؟ بنظرم ادمی که درون ما زندگی میکنه با امید و عشق رویا و ارزو زنده ست، اگه اونا نباشن میمیره!…
- 💔 2