ساعت: ۱۲:۴۲
برای: f.n
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«گاهی در خلوت خویش، با حسرت میاندیشم که ای کاش آنهمه تلاشِ بیدریغم، به ثمر مینشست. ای کاش تقدیر چنان بود که تو نیز مرا میخواستی و ما نخستینهای یکدیگر میشدیم؛ که عاشقانه زیستن، تنها در کنار تو معنا مییافت.
اکنون، دلتنگیام به استخوان رسیده است. حق با تو بود؛ دیدارت، خودِ رنج است. پس خواهش میکنم دیگر به خوابهایم نیا؛ مرا به آن آغوشِ گرمی که طعمِ اعتیادش را در جانم نشاندی، نکشان که دوریات، زخمی عمیق است و نزدیک شدن به خیالت، زخمی عمیقتر. روزهاست که خواب را بر چشمانم حرام کردهام؛ چرا که رنجِ دیدنِ تو در رؤیا، از رنجِ ندیدنت در بیداری، جانفرساتر است.
من همچنان در ایستگاهِ انتظار خواهم ماند، به امیدِ آنکه شاید روزی، بذرِ احساس در دلت جوانه بزند. تو آموزگارِ درسهای سختِ زندگیِ من بودی؛ کوشیدی تا مرا قوی بار آوری، اما مهربانیهایت، مرا چنان لوس و دلبسته کرد که حالا بیتو، در بیکرانگیِ تنهایی گم شدهام. امسال، آرزویِ نخستینِ شمعِ کیکِ تولدم بودی؛ تولدی که سالها بود رنگِ جشن به خود ندیده بود و دلم میخواست پس از اینهمه دوری، در کنارِ تو طعمِ زندگی را دوباره بچشم.
اما افسوس که دیروز، با آن کلامِ سردت، آنچه در درونم بود، چنان شکست که دیگر هیچ مرهمی را یارایِ ترمیمش نیست. دیگر خندهها بر لبانم نمینشینند و سکوتی سنگین، روحم را فرا گرفته است. من برایت صبر میکنم؛ من همیشه در انتظارِ احتمالهایِ غریبِ زندگیام، اما اینبار، صبرم تنها برایِ تماشایِ دوبارهی توست. این سی و چهار روزِ اخیر، زیباترینِ عمرم بود، اما حالا... حالا گویی روح از کالبدم رخت بربسته و تنها انتظارِ خاکسپاریِ این پیکرِ بیجان را میکشم.
و در نهایت، در این تنهاییِ مطلق، دوباره به همان نقطهی آغاز بازگشتم… من دوباره، “رها” شدم؛ رها در میانهیِ هیچ، رها در میانهیِ مرگِ تدریجیِ یک عشق.»
امضا: مو هویجی.
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پستخانه نیمهشب
امضا: مو هویجی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب