تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: چایی
بیا ای همدرد تا برایت بگویم
از دلم که دارد غمها برایت بگویم
گاه نیکی، پاسخی ناجوانمردانه دارد
نه درو کند گندم، آن که جو کارَد
دنیایی عشق گر کنی صرف گردو
فرقی ندارد آنگاه که درخت هست هُلو!
آن که نیکیاش میکنی ای دوست من
نتواند بدهد تو را، چیزی که ندارد به تن!
من نیز عشقی بیکران روا داشتم
به آنکه از جان دوستتر میداشتم
سرانجام، به سان زباله مرا دور انداخت
مرا رها کرد و در آتشِ خود گداخت
کلامی چند به تو گویم ای همدرد
گوش بدان گیر و بشنوام ای همدرد
امیدت نومید مکن، برخیز ز جای
بخواه شفای زخم دلت از خدای
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #542
178
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۹ برای: همه انان که این نامه را میخوانند چند روزی است که احساس پوچی میکنم گویی دیگر برا یکسی ارزشی ندارم و غیب شده ام ایا من نامرئیم؟! چرا هر چقدر که خوبی میکنیم باز نمیگردد؟! افرادد از خوبیه من بدشان می آید؟! زیرا به انان…
- ❤ 1