تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: زمستان
و ناگهان معجزه ی شب فرا می رسد .
دانه های سپید برف به آرامی بر تالار فرو ریخته ی درد می نشینند .
و من نام تو رو صدا می زنم :
کجایی ای پادشاه فراموش شده ؟
در میان تکه های خورد شده ی این تالار ، تاریخ در میان دانه های سردِ برف به خواب می رود .
درست مانند عشقی که در آتشِ سردِ جهنمِ زمستان می سوزد .
نگذار گرمای بوسه مان ، مانند نام تو فراموش شود ..
نگذار فراموشی ، شکوه را ملاقات کند ...
بگذار زمان شکسته شود تا تاریخ جاودانه بماند ..
بگذار شعله ی درد ، سرمای این زمستان را به آغوش آتش خود بِکِشَد ..
جایی که جوهر اشک من ، کتاب سرنوشت را در سیاهی خود غرق می کند ..
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #531
211
- ❤ 5